احسان قاضی زاده هاشمی : سرکوبگر رسانه ها


احسان قاضی زاده هاشمی ، نماینده فریمان و سرخس در مجلس دهم است . وی در دوره احمدی نژاد ، مدیرکل مطبوعات وزارت ارشاد بوده است .





شش نفر از قربانیان قتل های زنجیره ای


فاطمه قائم‌ مقامی : در تاریخ ۱۳۷۶/۱۰/۴ در خیابان پاسداران توسط سعید امامی کشته شد
زهره ایزدی : دانشجوی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران که در سال ۱۳۷۳ کشته شد
جمشید پرتوی : پزشک احمد خمینی که در تاریخ ۱۳۷۷/۱۰/۱۰ کشته شد
فرزین مقصودلو و خواهرزاده اش شبنم حسینی : در تاریخ ۱۳۷۵/۸/۱ در گرگان کشته شدند
سیامک سنجری : در تاریخ ۱۳۷۵/۸/۱۳ کشته شد

نماینده اطلاعات سپاه در دفتر محمد خاتمی


محمد خاتمی اجازه داده است سعید نورمحمدی به عنوان نماینده سازمان اطلاعات سپاه ، در دفتر وی مستقر شده و اخبار را منتقل کند .
نورمحمدی در سال ۱۳۸۸ بازداشت و به ۵ سال حبس تعلیقی و یک سال حبس تعزیری و ۳۰ سال محرومیت از فعالیت سیاسی و حضور در احزاب محکوم شد اما در معامله ای که با سپاه انجام داد ، این محرومیت برطرف شد و در سال ۱۳۹۲ با همراهی محمد صادق خرازی و به دستور اطلاعات سپاه ، حزب امنیتی ندای ایرانیان را تاسیس کردند .
نورمحمدی در حال حاضر ، رییس کمیته امور استان ها در این حزب امنیتی است .

ملاقات‌های منظم نمایندگان محمد خاتمی با حسین طائب


نماینده اطلاعات سپاه در رسانه ها


شهاب طباطبایی که سابقه بازداشت در حوادث پس از کودتای ۸۸ را دارد ، اکنون در یکی از روزنامه‌های مهم کشور ، هماهنگ کننده انتشار گزارش‌های امنیتی بدون ذکر نام نویسنده است .
او در دادگاه‌های فرمایشی پس از کودتای ۸۸، مطالبی را علیه جنبش سبز و رهبران محصور آن مطرح کرد و آزاد شد .
طباطبایی در حال حاضر ، یکی از اعضای اصلی حزب ندا ( متعلق به سازمان اطلاعات سپاه پاسداران ) است .

مصاحبه های شهاب طباطبایی با خبرگزاری های امنیتی :

www.tasnimnews.com/fa/news/1395/08/16/1232775

www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930819000496


محمد مهدی زاهدی : نابغه تقلبی

محمد مهدی زاهدی
محمد مهدی زاهدی متولد ۱۳۳۳ شهر کرمان است. وی در سال ۱۳۵۸ از دانشگاه اصفهان در رشته ریاضی فارغ التحصیل شده است. همکلاسی‌های دانشگاه او گفته اند که تا پیش از انقلاب او هرگز در هیچ فعالیت سیاسی و دانشجویی شرکت نمی کرد و مثل همه جوانان عادی آن روزها لباس‌های مد روز را می پوشید. وی پس از گذراندن دوره کارشناسی ارشد از دانشگاه تربیت مدرس در سال ۱۳۶۵ وارد دانشگاه شهید باهنر کرمان شد و در سال ۱۳۶۹ از آنجا با درجه دکترای ریاضی فارغ التحصیل شد.
زاهدی در سال ۱۳۶۱ به مدت یک سال رئیس آموزش و پرورش شهربابک بود. وی از این سال تا سال ۱۳۷۳ سابقه شغلی دیگری نداشت، در سال ۱۳۷۳ به عنوان معاون پژوهشی دانشگاه شهید باهنر منصوب شد و تا سال ۱۳۷۶ معاون این دانشگاه بود. او از سال ۱۳۷۷ عضو شورای اسلامی شهر کرمان شد و دو دوره در شورای شهر کرمان عضو شورا بود. در سال ۱۳۸۴ وی یکی از اعضای ستاد دیه استان کرمان بود.
به دلیل ارتباط با محمدرضا باهنر که یکی از نیروهای قدرتمند جناح اصولگرایان در مجلس هشتم بود، از سوی احمدی نژاد در مرداد ۱۳۸۴ به عنوان وزیر علوم به مجلس معرفی شد و رای اعتماد گرفت . زاهدی در دولت دوم احمدی نژاد ، سفیر ایران در مالزی بود و در مجلس نهم و دهم ، نماینده کرمان است .
محمد مهدی زاهدی پس از اینکه وزیر علوم شد در سفری به فرانسه در جریان بازدید از انستیتو مطالعات عالی این کشور اصرار داشت که خود را به عنوان یک استاد بزرگ ریاضی معرفی کند، اما در گفتگو با مدیر انستیتو به طرز عجیبی از عالم ریاضیات و مسائل آن بی خبر بود، و وقتی از وی در مورد جایزه بین المللی « فیلدز» که در میان ریاضیدانان جایزه ای در حد نوبل است، سوال شد، وی پرسید: جایزه فیلدز چیست؟ همراهان وزیر علوم که از اساتید دانشگاه بودند، از بی اطلاعی وزیر شگفت زده و در مقابل مدیر فرانسوی سرشکسته شدند. او همچنین در هنگام بازدید از همین موسسه از حضور دانشجویی ایرانی به نام « صمدی» در آن دانشگاه ابراز خوشنودی کرده بود، در حالی که مدیر فرانسوی از وجود چنین دانشجویی بی خبر بود. بعدا وقتی وزیر علوم کابینه احمدی نژاد برای اثبات نظرش گفت که روی تابلوی اعلانات نام دانشجویی به نام صمدی را دیده است، معلوم شد که وی نام فرانسوی روز شنبه « samedi » را اشتباها به عنوان نام یک دانشجوی ایرانی فهمیده است.

در دوره وزارت زاهدی ، دانشجویان و اساتید زیادی اخراج شدند . او از ابتدای دوره وزارتش شروع کرد به عوض‌کردن رؤسای دانشگاه‌ها و سپس مرخص‌کردن استادان دانشگاه به اسم بازنشستگی. بازنشستگی استادان کهنه‌کاری که به هر دانشکده و دانشگاه اعتبار می‌دهند، از یک سو طبق قوانین و از سوی دیگر با تردید دانشجویان و کارشناسان آموزشی درباره درستی محروم‌کردن دانشگاه‌ها از توان و تجربه علمی و آموزشی آنان انجام شد؛ که آخرین نمونه آن، بازنشسته‌شدن اجباری دکتر مهدی گلشنی بود . موضوع بازنشستگی استادان از نخستین تابستانی که زاهدی بر صندلی وزیر علوم نشسته بود، آغاز شد. اولین بازنشستگی‌ها در دانشکده حقوق دانشگاه تهران اعمال شد، سپس به دانشکده ادبیات این دانشگاه هم رسید و بعدها دامنه‌اش تا دانشگاه علامه طباطبایی و سپس دیگر دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی کشور رسید.  این موج، با خبر بازنشستگی حسین بشیریه، استاد صاحبنام حوزه جامعه‌شناسی سیاسی و دکتر میرجلال‌الدین کزازی، فضای آکادمیک ایران را تحت‌تأثیر قرار داد. پیش از آن‌ها دکتر رضا رئیس‌طوسی استاد اقتصاد سیاسی نفت و دکتر احمد ساعی، استاد مسائل جهان سوم مشمول حکم بازنشستگی شده بودند. هرچند این بازنشستگی‌ها مطابق با آیین‌نامه استخدام اعضای هیات‌علمی هر دانشگاه انجام می‌شد اما همین آیین‌نامه توضیح می‌دهد که اگر درجه علمی مشمولان، «استاد تمام» باشد، لازم است نظر گروه علمی درباره ادامه تدریس آن‌ها مد نظر قرار می‌گیرد. آنچه موضوع بازنشستگی استادان را جنجالی‌تر کرد، رویه تبعیض‌آمیز در اعمال آن بود؛ طوری که این بازنشستگی‌ها دامن استادانی را گرفت که از نظر فکری و مشی سیاسی با دولت نهم همراه نبودند.
- عضو انجمن ریاضی کشور ژاپن از سال ۱۳۷۴ تاکنون : این ادعا رد شد .
- عضو آکادمی علوم نیویورک از سال ۱۳۷۶ تاکنون : این آکادمی در سال ۱۳۸۸ ادعای زاهدی را رد کرد .
- ارائه بیش از صد مقاله در کنفرانس‌‏های علمی داخلی و خارجی 
- چاپ بیش از ۸۵ مقاله در مجلات علمی بین المللی 
- سخنرانی علمی در کشورهای آلمان - اتریش - ارمنستان - اسلواک - اکراین - ایتالیا - چک - چین - ژاپن - سوریه - کانادا - کره جنوبی - مجارستان - یونان - ترکیه - پاکستان - روسیه - هند
- انجام بیش از ۲۶ طرح تحقیقاتی از جمله دو طرح ملی که دریکی از این طرح‌‏ها نظریه جدیدی ارائه شده که هم اکنون دانشمندانی در کشورهای ژاپن، کره و چین روی آن نظریه کار می‌‏کنند.
- انتخاب به عنوان مرد علمی سال 1997 تا 1998 توسط مرکز بین المللی کمبریج : این مرکز ، هیچ ارتباطی با دانشگاه کمبریج ندارد بلکه موسسه‌ای است که در قبال دریافت پول ، هرکسی را به عنوان مرد سال علم معرفی می‌کند .
- انتخاب و معرفی در لیست برترین ریاضی دانان جهان توسط انجمن ریاضی آمریکا در سال‌‏های 1998 تا 2002 : این ادعا توسط انجمن ریاضی امریکا رد شد . 

با وجود تکذیب های رسمی انجمن های ریاضی ، وی در سال ۱۳۸۸ این مسائل را رد میکند .
از جمله اقدامات زاهدی در دوران وزارت علوم ، صدور مجوز مؤسسه غیرانتفاعی کرمان به نام خودش و صدور مجوز دانشگاه غیرانتفاعی به نام همسرش بود. 
در جریان افشای بورسیه‌های غیرقانونی ، مشخص شد که فرزند زاهدی ، با معدل ۱۳، از بورسیه نخبگان استفاده کرده و مشغول تحصیل در مقطع دکتراست . همچنین خواهرزاده دکتر زاهدی در سال ۱۳۸۴ با ادعای نیمه تمام ماندن دوران ادامه تحصیل‌اش در دانشگاه بنگلور هندوستان با حمایت ریاست دانشگاه علامه طباطبایی و بدون شرکت در کنکور ورودی برای ادامه تحصیل در دوره کارشناسی ارشد رشته حقوق بشر پذیرفته شد . به نقل از یکی از استادان دانشگاه علامه، خواهرزاده زاهدی در سال ۸۴ با ادعای تحصیلات نیمه تمام و گذراندن ۱۸ واحد در هند، به دانشگاه علامه منتقل می‌شود ولیکن با استعلام (به شماره ۸۳۸۹۰۸/۷۱۳ مورخ ۱۳/۴/۱۳۸۹) معلوم شد که ادعای او در مورد تحصیل در هند جعلی بوده و در آزمون ورودی دکترا در بخش کتبی تنها شریعتی رئیس دانشگاه برگه وی را دیده و در بخش مصاحبه هم نمره ۰/۵ از ۲۰ کسب کرده است. با این وجود او در دانشگاه می‌ماند و چون توان گذراندن درس‌ها را نداشته، بر خلاف قانون وزارت علوم، برخی آنها را به صورت میهمان در دانشگاه پیام نور گذرانده است .
 

محمود علیزاده طباطبایی : وکیل قلابی




محمود علیزاده طباطبایی متولد ۵ دی ۱۳۵۰ نطنز کاشان است. او پس از انقلاب در دانشگاه شهید بهشتی درس خواند و پس از آن به عنوان وکیل پایه یک دادگستری مشغول به کار شد. نام محمود علیزاده تا پس از انتخابات سال ۸۸ بر سر زبانها نبود، تا زمانی که او وکالت برخی متهمین وقایع پس از انتخابات ۸۸ نظیر محمد عطریانفر و شاپور کاظمی (برادر زهرا رهنورد) را به عهده گرفت و نام او در جامعه وکالت پررنگ شد. پس از موفقیت نسبی در پرونده های عطریانفر و کاظمی، محمود علیزاده طباطبایی اینک در بین وکلای ایرانی نامی مطرح است. چندی بعد زمانی که نسرین ستوده، عبدالفتاح سلطانی، محمد علی دادخواه و دیگر وکلایی که به جرم دفاع از کشته شدگان، اعدام شدگان و بازداشت شدگان پس از انتخابات ۸۸، با اتهام اقدام علیه امنیت ملی دستگیر و روانه زندان شدند، آزادی عمل و فعالیت محمود علیزاده طباطبایی، با وجود پیشینه فعالیتی شبیه دیگر وکلای دستگیر شده، بحث برانگیز شد.

محمود علیزاده طباطبایی اخیرا پرونده مهدی هاشمی رفسنجانی (پسر اکبر هاشمی رفسنجانی) را به عهده گرفته است. مهدی هاشمی رفسنجانی با اتهاماتی از جمله، اخلال در نظام اقتصادی، جاسوسی، انتقال اطلاعات حساس به بیگانگان و فساد در قراردادهای بزرگ بازداشت شده است. بعد از انتخابات ۸۸ و حواشی آن، تعداد پرونده های امنیتی که به محمود علیزاده طباطبایی ارجاع داده میشود، افزایش پیدا کرده است و وضعیت بسیاری از آن پرونده ها، از جمله پرونده مهدی هاشمی، با نزدیک به ۳۰ جلسه دادگاه غیرعلنی هنوز مشخص نشده است.
در خرداد ۹۲، دادستان تهران به عنوان مدعی‌ العموم و معاون وی به عنوان شاکی خصوصی از علیزاده‌ طباطبایی به اتهام انتشار مطالب خلاف واقع، نشر اکاذیب و شایعات به قصد تشویش اذهان عمومی و افترا شکایت کردند و او در دادگاه انقلاب تهران به چهار ماه حبس، ۵۰ ضربه شلاق و پنج سال محرومیت از وکالت محکوم شد، اما پس از آن به صورت نامتعارفی، این حکم در دادگاه تجدید نظر لغو شد. هرانا در رابطه با محمود علیزاده، نامزد بیست و هشتمین دوره انتخابات کانون وکلای دادگستری نوشت: “حکم شعبه اول دادگاه انقلاب تهران مبنی بر محکومیت محمود علیزاده طباطبایی به چهار ماه حبس، ۵۰ ضربه شلاق و پنج سال محرومیت از وکالت، در دادگاه تجدیدنظر استان تهران نقض شد. محمود علیزاده طباطبایی در گفت‌وگو با ایسنا گفت: چند وقت قبل سرپرست سابق دادسرای امنیت به اتهام نشر اکاذیب و افترا از من شکایت کرد؛ هرچند که به نظر من هیچکدام از موارد، نشر اکاذیب و افترا نبود.” (۳۰ شهریور ۱۳۹۲)
همچنین محمود علیزاده طباطبایی وکالت غنچه قوامی دختر ۲۵ ساله ایرانی – بریتانیایی است را به عهده گرفته بود. غنچه قوامی در تاریخ ۹ تیر ماه تا کنون به جرم اعتراض به عدم حق بانوان برای تماشای والیبال دستگیر شده است و سپس اتهامات دیگری، از جمله اتهامات امنیتی، توسط بازجوها و مسوولین پرونده به او وارد شده است.

کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران، به نقل از محمود علیزاده گفته بود: «امیدوارم بر اساس صحبت های انجام  شده تا چند روز آینده خانم قوامی با قرار وثیقه آزاد شود.» آقای علیزاده همچنین به کمپین گفت از اتهام موکلش بی اطلاع است.” (۱۷ شهریور ۱۳۹۳)
نسرین ستوده در رابطه با پرونده غنچه قوامی به رادیو فرانسه گفته است: “یکی از بارزترین مصادیق نقض حقوق غنچه قوامی این است که در این مدت شخصی خود را وکیل وی معرفی می کند که حقیقتا وکیل غنچه قوامی نبوده است. این امر زنگ خطری برای نظام دادرسی در ایران است” (۱۹ آبان ۱۳۹۳)






نیمه تمام گذاشتن پرونده غنچه قوامی و عدم تعهد وی به پرونده، یک از نقاط سیاه در سابقه حرفه ای علیزاده طباطبایی به حساب می آید.
محمود علیزاده طباطبایی، اخیرا پرونده محمد علی طاهری، زندانی عقیدتی را بر عهده گرفته و پس از دو وکیل قبلی که عملا هیچ اقدام مثبتی برای پرونده آقای طاهری نکردند، این سومین وکیلی است که برای قسمت مفتوحه پرونده محمد علی طاهری به پرونده اضافه شده است و اینک محمود علیزاده طباطبایی به عنوان وکیل، پرونده بنیانگذار عرفان حلقه را در دست گرفته است.

علیزاده طباطبایی که از اواسط مهرماه تا کنون، مسوولیت پرونده محمد علی طاهری را بر عهده داشته است، تا این هیچ ملاقاتی با موکلش نداشته و هیچگونه مصاحبه مطبوعاتی در این رابطه منتشر نکرده است.  اما در عوض بنا بر اخبار رسیده به حلقه نیوز، از مربیان عرفان حلقه خواسته شده است که وکالت خود را به علیزاده طباطبایی واگذار کنند تا تمام پرونده های مربوط به عرفان حلقه تحت نظر یک شخص واحد باشد. از طرفی شنیده ها از آن است که در شهرهای مختلف ایران اعضای عرفان حلقه تشویق به امضای شهادت نامه هایی با مشخصات دقیق خود می شوند که تمام این شهادتنامه به محمود علیزاده طباطبایی فرستاده می شود و بدین ترتیب قرار است اطلاعات شخصی هوادران آقای طاهری نیز در دسترس وکیل و بقیه مسوولین پرونده قرار گیرد.
با توجه به سوابق محمود علیزاده طباطبایی، چگونگی گماشته شدن او بر پرونده آقای طاهری هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد.
محمد علی طاهری پس از ۲۳ روز اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شده است، اما وکیلش هنوز در رابطه با شرایط بحرانی او هیچ اظهار نظر رسمی نکرده است.



https://www.halghehnews.com/news/human-rights/mahmoud-alizadeh-tabatabei111814


 وی در مصاحبه با خبرگزاری سحام ، ادعا کرده بود که: بعد از قضایای ۸۸ بیش از ۴۵۰ پرونده را وکالت کرده‌ام و موکلینم همه به من اعتماد داشته‌اند. من تمام اعتبار و آبرو و حیثیت خود را برای پرونده‌هایم گذاشته‌ام، من حتی پول هم نگرفته‌ام، حق‌الوکاله دریافت نکرده‌ام.

 اما ساجده عرب سرخی که به تازگی از زندان آزاد شده است ، در فیس بوک خود ، به افشای این دروغ پرداخت و نوشت که علیزاده هم حق الوکاله دریافت کرده است و هم این که بسیاری از موکلین وی ، به او اعتماد ندارند.


ماجرای ازدواج سپهری ( معاون دادستان تهران )







سپهری ( معاون دادستان تهران در سال ۱۳۸۸ ) در دوره ای که رییس شعبه ۱۰۱ دادگستری مرکز در مشهد بوده ، بدون ابلاغ قانونی به حسین حسن آبادی ، همسرش را در روز تعطیل اداری وادار به امضای طلاقنامه میکند و بعد از ۱۳ سال زندگی مشترک و داشتن دو فرزند ، از هم به اجبار جدا میشوند و بعد سپهری با او ازدواج میکند .

دستور رسیدگی به شکایت حسین حسن آبادی از سپهری :





مزدوریاب : مهدی نوروزی



مهدی نوروزی ، یکی از اعضای سپاه پاسداران بود .
او یکی از مهاجمان به ستاد میرحسین موسوی در ۱۳۸۸/۳/۲۲ است که در عکسهای زیر دیده میشود :





 در تصاویر زیر ، او را در حال شلیک به مردم در تظاهرات ۱۳۸۸/۱۰/۶ میبینید :




کسی که با جلیقه قهوه ای در عکسهای بالا دیده می شود ، در سوریه هم با مهدی نوروزی همراه بوده است و در مراسم او هم حضور دارد :



 مهدی نوروزی و این فرد در عکسهای دیگری از سرکوبهای بعد از کودتای ۲۲ خرداد هم دیده میشوند :

 https://4.bp.blogspot.com/_K6X7jF4jzMw/TK7NMMBEnLI/AAAAAAAAAJQ/rhEnSO52TLg/s1600/19.jpg

مهدی نوروزی دی ماه ۱۳۹۳ در سوریه کشته شد .





فرصت طلبان و نفوذی ها در دولت یازدهم


پرویز اسماعیلی ، معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دولت یازدهم است.
او مدیر مسئول پیشین خبرگزاری مهر و سخنگوی ستاد انتخاباتی محمدباقر قالیباف در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ بود.
مشاور نیروی انتظامی ، فعالیت در بسیج ، دبیرکل انجمن روزنامه نگاران مسلمان ، مدیر مسئول روزنامه‌های جوان و تهران تایمز و سیاستگذاری هیئت رزمندگان اسلام ، از دیگر فعالیت‌های پرویز اسماعیلی است .
محمد نهاوندیان ( اصولگرای نفوذی و رییس دفتر حسن روحانی ) در ۱۳۹۳/۲/۲ پرویز اسماعیلی را به عنوان معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رییس جمهور منصوب کرد .



اسماعیلی که خودش هم این موضوع را باور نمیکرد ، فردای انتصابش این متن را منتشر کرد :
به یک نکته بدیع توجه کنید. به سایر کشورها کاری ندارم. آیا در تاریخ 35 ساله اخیر، سابقه دارد که یک رئیس جمهور «قلبِ نظام ارتباطی» خود و دولتش را در اختیار سخنگویِ جدی ترین رقیب انتخابی خود قرار دهد و همراه نزدیکِ رقیب سیاسی‌اش را تا این حد محرم بداند؟ این حد از تعامل با رقیب، کم‌نظیر و فی نفسه ارزشمند است. و اینکه مهمترین رقبای انتخاباتی هم نیروهایِ توانمند را به یاری دولت تشویق می‌کنند، پاسخی نیکو به همین نگرش است.
 نوشته حسین دهباشی درباره پرویز اسماعیلی



 سیّدعلی‌میرفتاح مدیر بخشِ رسانه‌های نوشتاری ستاد اطلاع‌رسانی آقای روحانی در انتخابات ریاست‌جمهوری، پیشنهاد کرد که اسم دوّمین فیلم تبلیغاتی مستندی را که برای تلوزیون می‌ساختم بگذاریم «من سرهنگ نیستم!» . برگرفته  از ضدحمله طوفانی روحانی در جواب قالیباف در خلالِ آخرین منظره تلوزیونی کاندیداها. پیشنهاد حرفه‌ای و محشری بود. دم شما گرمی گفتم و پذیرفتم.
امّا هنوز کار تدوین تمام نشده بود که تماس‌ها و توصیه‌های مخالف با این ایده ناب و جذّاب شروع‌ شد. از جمله تماس‌های مکرر تلفنی و مشفقانه از جناب مهندس نعمت‌زاده رئیس ستاد انتخاباتی ما که خبر می‌داد اسم و حتّی پلان‌هایی از کار ما توسّط عواملِ نفوذی قالیباف در دفترمان لو رفته و بدتر آنکه پرویزِ اسماعیلی ، مشاور سابق ناجا و هیات‌ رزمندگان‌ اسلام و سخنگوی ستاد تبلیغاتی قالیباف در تدارک مستندی انتقام‌جویانه است با عنوان وهن‌آمیزِ «من خائن نیستم!» حق انتخابی در کار نبود. نگارنده و جناب میرفتاح و بقیه همکاران‌مان آدمهای مستقل و بی‌پناهی بودیم در برابر اصطلاحا بروبچ بالا! در نهایت با بی‌میلی قبول کردم که اسم مستند دوّم عوض‌شود تا به اصطلاح شر بخوابد.
باری، کمتر از یک‌سال از آن روزها می‌گذرد. الانی که این کلمات را می‌نویسم، چند ساعتی می‌شود که برای همان حضرت پرویزِ اسماعیلیِ سخنگوی قالیباف و طراّح متلک من خائن نیستم! و... غیره، حکم معاونت ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رئیس‌جمهور را زده‌اند.
سیّد علی‌ میرفتاح ؟ کجا باید باشد خب؟ مزد تلاش یکی از بهترین روزنامه‌نگارانی که در همه عمر دیده‌ام در به قدرت‌رسیدن آقای روحانی، جز این نبود که به خاطر روح آزاده و قلم تملق ناپذیر خود، خانه‌نشین شود.



تصاویری از پرویز اسماعیلی :











پرویز اسماعیلی در مراسم تنفیذ رییس جمهور کودتا ، ۱۳۸۸/۵/۱۲


 


پرویز اسماعیلی در مراسم تحلیف رییس جمهور کودتا ،۱۳۸۸/۵/۱۴
 

برای اطلاع از عمق نفوذ به دولت یازدهم ، این دو مطلب را ببینید :


قربانیان قتل های زنجیره ای : فخرالسادات برقعی


فخرالسادات برقعی ، دبیر دبیرستان در قم و مادر سه فرزند ، در ۱۳۷۴/۱۲/۱۶ در ۳۱ سالگی در خانه اش با طناب و سیم کشته شد . قاتل یا قاتلین پس از قتل، شیرهای گاز شهری خانه را باز کرده بودند تا آتش سوزی ایجاد شود و با امحاء جرم و به آتش کشیدن جسد و خانه ، رد جنایت را پاک کنند.
اکبر گنجی در یادداشتی به طور خاص به ماجرای قتل خانم برقعی پرداخته و در آن از مصطفی پورمحمدی ( معاون فلاحیان در وزارت اطلاعات و عضو هیئت منصفه دادگاه ویژه روحانیت در محاکمه عبدالله نوری ) نام میبرد . شوهر فخرالسادات برقعی ، پسرعمو و برادرزن مصطفی پورمحمدی است .
برقعی در در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد .

روزنامه کیهان گزارشش را اینطور نوشت :

قم – خبرنگار کیهان :یک گروه ویژه از مأموران نیروی انتظامی ناحیۀ قم مسئولیت بررسی جنایت فجیع منطقۀ سالاریۀ این شهر را عهده دار شد، یک مقام مسئول در ناحیۀ انتظامی قم اعلام کرد: تا کنون دو نفر که مظنون به نظر می رسیدند در این ناحیه دستگیر شده اند، به گزارش خبرنگار ما در پی به قتل رسیدن یکی از دبیران متعهد، مؤمن و حزب اللهی که به صورت مشکوکی اتفاق افتاده است مأموران نیروی انتظامی جستجوی وسیعی را برای شناسائی قاتلان این جنایت فجیع آغاز کرده اند، مقتوله که فخرالسادات برقعی نام داشت یکی از دبیران متعهد دبیرستان قم بود، وی روز چهارشنبۀ گذشته در منزل مسکونیش با نقشۀ قبلی فرد یا افرادی به طرز فجیعی به قتل رسید و جسدش توسط قاتل یا قاتلان به آتش کشیده شد، متهم یا متهمان پس از آن شیر گاز شهری منزل مقتوله را باز گذاشته و فرار کردند، بر اساس این گزارش نیروهای آتش نشانی قم وارد عمل شدند و آتش را خاموش کردند، ابراهیمی مسئول آتش نشانی قم به خبرنگار ما گفت: این عده قصد داشتند منزل مسکونی مقتوله را منفجر کنند، وی افزود: ساعتی پس از حادثه یکی از اعضای خانواده که با این صحنه مواجه شده بود دیگر بستگان را از موضوع مطلع کرد و آنان با جنازۀ سوخته شدۀ خانم فخرالسادات برقعی مواجه شدند، معاون سیاسی فرمانداری قم در گفتگوی تلفنی با خبرنگار ما این جنایت را مظلومانه و فجیع تلقی کرد و اظهار امیدواری کرد که به زودی عاملان آن دستگیر شوند، یادآور می شود ایة الله جوادی آملی بر پیکر این بانوی متعهد، انقلابی و حزب اللهی نماز میت اقامه کرد.


قتل به صورتی حرفه ای اجرا گردیده بود و اثر و رد پائی از قاتل و یا قاتلان بر جای نمانده بود! با ریختن مواد محترقه و آتش در اتاق مقتوله و باز کردن شیرهای گاز تا ساعاتی بعد خانه منفجر می شد و هیچ اثری از جنایت نمی ماند و حادثه به یک آتش سوزی یا انفجار گاز تعبیر می شد! گاز شهری با تأخیر آتش می گیرد و باید محیط بسته باشد، بنابر این با بستن همۀ درهای خانه فرصت دور شدن قاتل از محل فراهم می شد و ساعاتی بعد خانه منفجر می گردید .
اطلاع دقیق قاتل از ساعات رفت و آمد فرزندان و خانواده برقعی به منزل و مدت زمان تنها بودن وی و اشتغال مادر و پدرش به نحوی که در این ساعات نمی توانسته اند به منزل بروند نیازمند شنود است .
قاتل علیرغم این که از بامداد روز حادثه همسایه روبرو مشغول تعویض در خانه خود بود و چند کارگر به همراه صاحب خانه در آنجا حضور داشتند وارد منزل برقعی شد!
قفل درب شکسته نشد و شاید در با استفاده از کلید گشوده شده است و شاید مقتول بر اساس یک آشنائی و اعتماد قبلی در را به روی قاتل باز کرده است . بنابر این سه ویژگی قتل ، مشکوک و حرفه ای بودن محرز شده است .
شوهر فخرالسادات برقعی مورد سوء ظن قرار می گیرد اما پس از چند ماه تحقیق با توجه به شهادت دادن خانوادۀ مقتوله و سایر گزارشات مبنی بر حسن اخلاق و معاشرت وی با همسرش و نیز سایر اطلاعات در مورد عدم مراجعه وی به منزل خویش در روز حادثه ، طی حکم مورخ ۱۳۷۵/۹/۳ دادرس ویژه و ابوالفضل زند رئیس شعبه ۱۴۸ محاکم عمومی تهران، تبرئه می گردد، در متن این حکم ابتدا گردش کار پرونده درج شده است که عموماً مؤید اظهارات خانوادۀ مقتوله در مصاحبه ای است که می خوانید، در این حکم همچنین آمده است که به گفتۀ همسایۀ روبرو در حدود ۱۲ ظهر فردی کوتاه قد با کت چهارخانۀ قهوه ای طوسی و داشتن پوشه ای در زیر بغل از خانۀ مقتوله خارج شده است .

گفتگوی عمادالدین باقی با پدر فخرالسادات برقعی
 
در ابتدا خودتان را معرفی نمائید
آقای برقعی: من سیدعلی برقعی فرزند علی اکبر متولد قم هنگامی که مطلع شدم این واقعه (قتل دخترم) رخ داده است در منزل بودم، زنگ در خانه را زدند، متوجه شدم نوه ام در می زند، به من گفت: باباجان بیائید منزل ما، اتاق مادرم دود گرفته است، من به سرعت دویدم، یک بار هم به زمین افتادم، عیالم هم پشت سر من می دوید، وقتی به منزل دخترم رسیدم دو سه نفر آنجا بودند، همسرم داد زد: مردم کمکم کنید، من سعی کردم داخل شوم اما مردم نمی گذاشتند بروم داخل منزل، هفت – هشت نفری بودند که مانع می شدند، دست آنها را کنار زدم، داخل ساختمان که شدم چشم هایم نمی دیدند، نمی توانستم نفس بکشم، رفتم به اتاق دخترم، گفتم: یا علی کمکم کن، چشم هایم باز بود ولی هیچ نمی دیدم، نمی توانستم نفس بکشم، به صورت مقطع حرف می زدم، پیکر فرزندم را بغل گرفتم و تکرار کردم: خدایا کمک کن، سعی کردم دوباره بلند شوم، دیدم دخترم همراهم نمی آید، دوباره گفتم: یا خدا کمکم کن و فشار آوردم به زمین، فرزندم از جا کنده شد، او را بردم دم در هال و خواباندم روی زمین، دیدم لبهایش متورم است، حتی ترسیدم ببوسمش، پیش خودم فکر کردم که شاید به او سیانور خورانده و یا موادی داده باشند.
دو نفر پیکر دخترم را از من گرفتند، همان طور که من روی او خم شده بودم به زور او را گرفتند و به حیاط بردند، من هم به دنبالشان رفتم، گفتند: آقا زنده است، گفتم: آقا چه می گوئید زنده است؟ بچه ام دم کرده است، ناگهان چشمم افتاد و دیدم دست بچه ام از انگشتان تا پائین مچ آب شده و استخوان ها بیرون زده است، پایش هم تا مچ ترکیده و انگشت هایش سبز شده بود، دخترم را از من و همسایه روبرو گرفتند، ماشینی داشت و آورد، او را داخل ماشین گذاشتند، من هم کمک کردم پاهایش را داخل گذاشتم و پسر بزرگش را کنارش نشاندم، بعد به دو برگشتم به اتاق، گفتم: خدایا چه می بینم؟ تخت را که نگاه کردم دیدم موادی روی آن هست که آتش نیست ولی مثل گازی که روشن باشد و کم کم بسوزد از هم می پاشد، چیزی مثل پودری که شیر کاکائو قاطی آن شده باشد، در همان حین متوجه شدم که جای دخترم روی تخت سالم است ولی مواد حالتی چسبنده داشت، خشک بود و مثل نبات خشک، به نظرم رسید گوشۀ تخت گوئی می خواهد شعله بکشد، یک سطل آب برداشتم و لب تخت را خاموش کردم.
زمان زیادی طول کشید، رئیس کلانتری آمد، مأموران آتش نشانی هم رسیدند، آنها وسائل تمام اتاق ها را بیرون ریختند، نه شعله ای بود و نه آتشی، گفتیم: آقا این کار را نکنید، زن های همسایه هم داد زدند: نکنید، گفتند: این خانم خودسوزی کرده است! زن ها بد و بیراه گفتند، مسئول آتش نشانی فهمید که اشتباه کرده است، گفت: من اشتباه گفتم، بعد از این جریان همسایه ها ما را بردند بیرون حیاط و در حالی که تلاش می کردم باز گردم من را به زور آوردند این جا، در منزل را بستند و پلیس آمد، در اتاق نشسته بودم که آقائی که نمی خواهم نامش را بیاورم! و از همان ساعات اول مراقب ما بود آمد، رفقا و همکاران من هم اینجا نشسته بودند، تقریباً ساعت یک ونیم یا دو بعد از نیمه شب بود، تماس گرفتند با آن شخص (پورمحمدی) در هیأت اعزامی که به عراق رفته و برگشته بودند و در سرپل ذهاب بودند و گفتند: به تهران نروید، به این جا بیائید، صبح روز حادثه بود، دو تا پاترول آمدند و زنگ خانۀ ما را زدند.
دیدیم رئیس اطلاعات قم هم داخل ماشین است و آقای خطیب با مصطفی پورمحمدی رفتند توی آن اتاق، دو ساعت و نیم در را بستند، بعد ما را بردند به خانۀ قبلی آقای فلاحیان در آن کوچۀ بن بست در همین نزدیکی که آن موقع فروخته بودند، ما رفتیم و دیدیم در آنجا آقای سلطانی فر فرماندار قم هستند، آقای پورمحمدی و آقای سردار صحرایی هم بودند، در این حین دیدم که ….. از فرماندهان نیروی انتظامی یواشکی چشمکی به من زد، در حالی که از در داخل می شدم خود را به من رساند و گفت: سید، قربان جدت بروم من خوزستانیم و شما را هم دوست دارم، بگو بچه ات را کالبدشکافی کنند، گفتم: آقایان از شما خواهش می کنم بچۀ مرا کالبدشکافی کنید، دستور کالبدشکافی دادند و او را بردند فاطمیه، جمعی از فامیل و بچه ها و زن ها هم آمدند، کالبدشکافی انجام شد، همان طور که کالبدشکافی می کردند استخوان لای حنجره را برداشته و کنار گذاشتند، گفتند: این استخوان قطع است، گویا از پشت سر با بند زده بودند، احتمالاً زمانی که او در آشپزخانه با جاروبرقی مشغول کار بوده است او را زده و بعد روی تخت خوابانیده بودند، پس از آن شیر تمام گازها را باز کرده بودند، شعله ها خاموش بود نه این که روشن باشد، بعد درها را بسته و رفته بودند.

گاز لوله کشی بود یا اجاق گاز؟
همان گاز لوله کشی که به آشپزخانه، چراغ ها و نظایر آن کشیده می شود.

همه را باز کرده بودند؟
بله! همۀ شیرها را باز کرده بودند، پسر کوچک مرحومه هوشمندی به خرج داده و همان طور که داخل منزل می شود و با کلید در را باز می کند می گوید: مامان، مامان، وقتی جواب نمی شنود وارد می شود و تلاش می کند در اتاق مادر را باز کند، هر چه می کند در باز نمی شود، آن را فشار می دهد، گاز او را می پراند وسط هال، نوه ام می دود به حیاط و شیر گاز را از همان جا می بندد، بعد هم به طرف منزل ما می دود، فردای روز واقعه ما را به آگاهی بردند، چقدر ما را اذیت کردند! بچه های ۱۲ – ۱۱ ساله را پنج – شش ساعت آنجا نگاه داشتند، این مسائل بماند، ما را به آگاهی بردند، در سالنی نشستیم، بعد ما آمدیم و ما را بردند آگاهی، داماد ما هم به همراه دامادش (یعنی می خواست دامادش بشود) همراهمان بودند.

داماد کی؟
داماد دخترم، پسر آقای کشمیری، آنها بیرون آگاهی بودند به موازات شیشه ایستاده بودند، این قاضی می لرزید و قدم می زد، نواری بود و نیروهای کشف جرائم، همۀ رؤسا نشسته بودند، قاضی گفت که آقای برقعی خوب گوش کن چه می گویم، من متوجه شدم تعادل ندارد، گفت: اگر می خواهی آبرو و حیثیتت نرود این را امضا کن! آقای[…..] من را بغل کرد و دید برنامه جور دیگری شد ما را از اتاق بیرون آورد و از آنجا دورتر برد و باز همان حرف ها را تکرار کرد، من خوزستانیم و فلان و پشتش به جمعیت بود و رویش به انتهای آگاهی، حرفی گفت که نمی خواهم از قول او بگویم که آن بیچاره هم گفت طرف تو قوی است! من دیگر آمدم، مدتی بعد یک روز آمدند گفتند که قاضی اصلی، پرونده را رها کرد! گفت: من این پرونده را نمی گیرم! پرونده را دادند به یک قاضی از تهران، آقای مصیبی او را قبول نکردند که رئیس بازرسی قم یا قاضی دادگستری بود، هشت ماه طول کشید، بعد از هشت ماه دیدیم این آقا را از تهران فرستادند، ایشان هم به قم آمد و همان هائی که آن آقایان می گفتند اینها نیستند که به آنها می گفتند اینها را زیر نظر داشت، گفت: ما تفحص کردیم اینها نیستند! بعد از هشت ماه رفتند دو تا را گرفتند و چهار ماه آنها را نگهداشتند که اشتباه شده بود!

حاج آقا آیا درست است که حاضر نشدند نتیجه و جواب کالبدشکافی که شما سفارش داده بودید را بدهند؟
در پزشکی قانونی تهران مقامی را می شناختم، با او تماس گرفتم و گفتم چهار ماه است که جواب آزمایش ها نیامده است! رفته ام دادگستری می گویند نیامده است! گفت: من تا یک ساعت دیگر جواب می دهم، یک ساعت بعد تماس گرفت و گفت آزمایش منافی عفت را طبق این شمارۀ پرونده داده اند، گفتم: نه، جواب آزمایش موادی که روی بدن بچه ام بوده است را می خواهم، با زبان بی زبانی گفت معذورم! این را هم بگویم […..] تهران هم آمدم، سرگروهشان مرا شناخت، او هم رفت خود را بازنشست کرد! […..] فکر می کنم اول همان شب این جا شام خوردند و گفتم: بلند شو برویم خانه را ببینیم، رفتیم آنجا را دیدند و به در و دیوار دست کشیدند و کمی از آثار باقی مانده از مواد را برداشتند، قاضی به من گفت: حاج آقا برقعی ما نفت می خواهیم، گازوئیل و بنزین می خواهیم، جوهر نمک می خواهیم، مواد شویندۀ چی چی می خواهیم، ما آن چه را می خواستند آوردیم و رفتیم کنار باغچه، همه را امتحان کردند، قاضی اصرار داشت که بگو نفت و پنبه است! سرهنگ عصبانی شد، مرتب کبریت می زد و می گفت: نفت و پنبه است! با عصبانیت می گفت: نفت و پنبه است! گفت: سید، همان است که خودت دیروز می گفتی، او هم رفت تهران و سه چهار نسخه گرفت و خود را بازنشست کرد!

گفتید که با سیم گلوی مرحومه را قطع کرده بودند؟
خط سیم زیر گلوی او دیده می شد.

خودتان دیدید یا به شما گفتند ؟
خودم دیدم، اصلاً بچه های من همه در زمان کالبدشکافی بالای سر دخترم بودند.

ضربات چاقو و یا چیزهای دیگر بر روی جسد دیده می شد؟
چاقو نبود فقط اینها…..
در اثر فشار، استخوان گردن شکسته شده بود، قصد داشتند خانه را منفجر کنند، یک تار موی سرش عیب نکرده بود.

غیر از گاز که شیر آن را باز کرده بودند موادی روی مرحومه ریخته شده بود که با آن مواد سوخته بود؟
بخار، عرض کردم مثل بخار.

خفه کننده بود؟
عرض کردم مثل آب آهک که وقتی جائی بریزد، مثل آتش، در حالتی بود که می خواسته منفجر شود، خدا خواست بچۀ مرحومه که قرار بود ساعت سه و نیم برسد ساعت یک و نیم بیاید، موادی که روی او ریخته بود مثل نبات سوخته روی او مانده بود، موی سر، بدن و هیچ کجا عیب نکرده بود، همان کف پا ترکیده بود و دست …..

مرحومه چند سال داشت؟
سی و یک سال.

چند فرزند داشتند؟
سه تا.

آیا این مطالب صحت دارد که قاضی پرونده به شما که پیگیر موضوع بودید گفته که پرونده را پیگیری نکنید، به جای حساسی می رسد؟
بعد از آن وقایع روزی دیدیم رئیس […..] ما را احضار کرد و گفت که این پروندۀ کثیف چیست که درست کرده اند؟ خدا شاهد است همین طور گفت! چائی آوردند خوردیم و گفتیم امر دیگری هست؟ گفت: نه آقا، همان است که همان! رو کردم به قاضی گفتم فلانی […..] چرا این کارها را کردید؟ گفت: قانون قضاوت این است! یک دروغ به این می گویند یکی به آن تا چیزهائی را اقرار کنند! من از شما عذر می خواهم، من هم تقصیر ندارم! این را به ما گفت و ما را گرفت به بوسیدن و این که از سر ما بگذر! حالا هم هر وقت در هر ضیافتی می بیند می آید کنار ما می نشیند و عذرخواهی می کند! البته باز پشت پرده چیزهائی هست که نمی دانم دیگر چه بگویم!

در طول این مدت از ابتدای جریان تا کنون هیچ وقت با آقای مصطفی پورمحمدی معاون وقت وزارت اطلاعات که پسرعمو و شوهرخواهر دامادتان بود در این رابطه صحبت کرده اید؟
به هیچ وجه، از طریق دامادمان به او گفتم، عیالم به مادرش گفت، اصلاً اگر بگوئید اینها کلامی به روی ما آوردند، نیاوردند! یک گام رو به ما نیامدند!

آن شب چطور شد که آقای پورمحمدی آمدند اینجا؟
آنها از عراق می آمدند، آقای صالحیان داماد عموی پورمحمدی که منزلش همین جا بود تا خبر را شنید با لباس خانه آمد پیش ما و تلفن زد به آقای پورمحمدی که تهران نروند قم بیایند، طرف های 4 صبح آقای پورمحمدی آمد، وقتی پیاده شدند دیدیم آقای خطیب (مدیر کل اطلاعات قم) هم توی ماشین ایشان است.

کدام قسمت از بدن دخترتان سوخته بود؟
از مچ پای چپ به پائین، کمی پای راست و بیشتر دست.

دست تا کجا؟ تا مچ؟
تا مچ آب شده بود.

صورت چطور؟
صورت اینها فقط همین پودر پاشیده شده بود به همۀ بدن، عرض کردم پودر مثل کاکائو و شیر که قاطی می کنند، کمرنگ.

دستی که سوخته بود استخوانش پیدا بود؟
فقط استخوان ها مانده بود.

ماده اسیدی بود یا …..؟
عرض کردم اسیدی بود دیگر!

اسیدهائی هست که دست را داخل آن می بریم استخوان در می آید، از همان بوده است؟
همان حالت بود، دست همین طور آب شده و آمده بود پائین.

آثار سوختگی هم داشت؟
آب شده بود، اصلاً به طور کلی آب شده بود!

ایشان دبیر بوده است، آیا قبل از این اتفاق حرف خاصی در جائی زده بود یا موضعگیری کرده بود؟
من فکر می کنم که شاید از آنهائی که رفت و آمد خانوادگی داشتند حرفی را شنیده و در جای دیگری آن را گفته است! روز قبل از کشته شدنش موتورسواری با یک موتور مشکی می آید اما پشت در خانۀ دخترم نمی ایستد، پایش را زمین می گذارد و به خانه نگاه می کند، کمی بعد همسایۀ دخترم می آید، دخترم یک کارتن گذاشته بود بیرون، همسایه می آید تا آن را بردارد، او افسری بازنشسته است، متوجه می شود شخصی آنجا ایستاده و نگاه می کند، کارتن را بر نمی دارد و می رود داخل منزل، دوباره که برمی گردد می بیند باز هم او ایستاده، برمی گردد داخل، سه ربع ساعت بعد ماشین خود را سوار شده می رود دوری بزند، برمی گردد و باز می بیند موتورسوار هنوز ایستاده است! می رود کارتن را برمی دارد و می رود داخل منزل خود، فردای آن روز ساعت ۹ و نیم همسرم با مرحومه صحبت می کند، خواهرش هم خوابی عین همین را دیده است، هر چه قدر از مدرسه به منزل مرحومه تلفن می زند جواب نمی دهد، نگو که همان زمان او را کشته بودند! در منزل همسایه هم 6 تا کارگر با صاحب خانه در چوبی را عوض می کردند چون قبلاً از این خانه سرقت شده بود.

در منزل روبروئی را ؟
بله.

آنها هیچ کس را ندیده بودند؟
یک نفر را دیده بودند، فردی با کاپشن چهارخانه که یک کیف کوچک را زیر بغل گرفته و در زیر درخت ایستاده بوده است.

کسی را ندیده بودند که آن روز واقعه داخل منزل برود؟
[….]

خانم برقعی که دبیر بودند در چه مقطعی تدریس می کردند؟ راهنمائی یا دبیرستان؟
دبیرستان، مدرسۀ شاهد هم بودند، رسمی نبودند، البته ۸ ـ ۷ روز قبل از مرگش از ارشاد و گزینش برای استخدامش آمده بودند، گفته بود من استخدام نمی شوم.

گفتید سه فرزند دارند، چند پسر و چند دختر؟
دو تا پسر، یک دختر، دخترشان در سن پائین ازدواج کرد.

آن فرزندشان که صحنه را دیده بود و به شما خبر داد فرزند بزرگشان است؟
پسر بزرگشان است، محمد.

چند سالشان است؟
۱۶ سال، وقتی که تشییعش کردند جمعیت شعار مرگ بر فلان و اینها را می داد، جمعیت زیادی بود، محتشمی بود، طه هاشمی و از وزرا چند نفر که می شناختم بودند، استادی، راستی، امامی کاشانی، فاکر و ابراهیم امینی هم بودند، تشییع جنازه محشری بود، در تمام مراسم عزای او آمدند.

سؤال دیگری را طرح می کنم، در تماس تلفنی که با حاج خانم صحبت شد گفتند از پنجشنبه که مقاله چاپ شده و اسم ایشان در آن آمده بود تلفن هائی به منزل شده است، این تلفن ها چه بود؟
مادر: مرتب تلفن کردند، هیچ نمی گفتند! دیروز که یکی دوبار تماس گرفتند فقط این صدا بود که انگار کسی با حالت عمیق نفس بکشد، یکی دو بار به همان حالت گفتم حرف بزن اما پس از یکی دو مرتبه تکرار همان صدا مکالمه را قطع کرد! ظهر هم به همین ترتیب، سه – چهار مرتبه بلکه بیشتر تماس گرفتند، همان زمان که حادثه رخ داد هم با منزل ما، هم با منزل دخترم از این تماس ها بود.

تماس هائی از این دست سابقه نداشت؟
مادر: همان موقع که این اتفاق افتاد، شبی که او را کشتند ما تقسیم شدیم و هر یک از بچه ها به خانه ای رفت، می دانید که در این مراسم ها همۀ اعضای خانواده یکجا جمع می شوند، دو – سه نفر رفتند منزل یک دخترم و دو – سه نفر رفتند خانۀ آن یکی، ساعت یک بعد از نیمه شب با فاصلۀ دو یا پنج دقیقه به همۀ ما تلفن زدند! سر یک ساعت به همه جا تلفن زدند! به ما هم تلفن زدند، ما به همدیگر تلفن می زدیم که شما بودید تماس گرفتید؟ بعد متوجه شدیم که در آن ساعت به تمام ما تلفن زده بودند!
طی دو – سه روز گذشته هم از این تماس ها بود؟
مادر: در این دو – سه روز هم چند مرتبه از این تلفن ها زدند.

هیچ نمی گفتند؟
مادر: نه، چیزی نمی گفتند! آن زمان هم (زمان قتل) هیچ نمی گفتند!
محمدآقا، شما اولین شاهد صحنه بودید و از ابتدای ماجرا حضور داشتید، آن چه را دیدید تعریف کنید
پسر : کلید داشتم، در را باز کردم داخل منزل شدم، در راهرو را که باز کردم دود کمی بود، اول متوجه چیزی نشدم ولی خیلی ترسیدم، داخل راهرو شدم و از پله ها بالا رفتم، در هال را که باز کردم دود زیادی بود، رفتم وسط هال، الان دقیقاً به خاطر ندارم که اول به آشپزخانه رفتم یا اتاق خواب؟ کیفم را وسط هال انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم، فکر کردم شاید مادرم آنجا باشد، کمی داخل آشپزخانه را نگاه کردم، دود زیادی بود، به طوری که چشمم اصلاً نمی دید، پلک نمی زدم و نمی توانستم ببینم، فکر می کنم صدای شیر گاز را شنیدم که رفتم به طرف اجاق گاز، قابلمه روی گاز خاموش بود اما تمام شیرها باز بود! کمی شیرها را پیچاندم، دیگر متوجه نشدم، آن قدر هول بودم که نفهمیدم بسته شد، دود زیاد بود، به شیرها نگاه کردم که ببینم بسته شده یا نه؟ اما نمی دیدم! بعد رفتم به طرف اتاق خواب.

یک شیر گاز باز بود یا همۀ آنها؟
پسر: همه! هر چهار شعله باز بود! قابلمه هم بود اما گاز خاموش بود!
مادر: روز قبل غذا گذاشته بود، به او گفتم: مامان بیا اینجا، گفت: می خواهم زیرزمین را……پسر عموی شوهرم رفته بود رفسنجان و قرار بود برگردند، اثاثشان را گذاشته بود داخل یکی از اتاق ها، عقد دخترش بود و منزل را تمیز می کرد.
پسر: از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاق خواب مادر رفتم، در اتاق اصلاً هیچ وقت بسته نمی شد، همیشه کمی باز می ماند و نمی شد آن را کامل بست اما آن روز مشخص بود که محکم بسته شده و کمی گیر کرده بود! لای در کمی باز بود، از آن جا دود بیشتری بیرون می آمد، در را که باز کردم و خواستم داخل بروم گوئی در خودش بسته می شد، با وجود شدت دود کمی نور می دیدم اما چیزی مشخص نبود، او را که دیدم دیگر بیرون آمدم، اصلاً متوجه نشدم که چیزی آتش گرفته، رفتم در منزل دیدم همسایۀ روبروئی مشغول نصب کردن در آهنی برای منزل خود است، به او گفتم: همه جای خانه مان را دود گرفته است، به منزل ما آمد، کمی بعد گفت: آتش گرفته و من نفهمیدم چه شد! دویدم رفتم منزل آقاجان که کوچۀ بغلی ماست، فکر می کنم مشغول خوردن ناهار بودند، ماجرا را که به آنها گفتم آمدند منزل ما، دیگر شلوغ شده بود و همسایه ها آمده بودند، بعد عده ای به زور رفتند داخل اتاق مادرم، اصلاً کسی نمی توانست داخل شود، دود خیلی زیاد بود، بالاخره خود آقاجانم رفت داخل اتاق و مامانم را بیرون آورد، او را گذاشتیم توی ماشین همان همسایه مان که قبل از همه خبرش کرده بودیم، مادرم را به بیمارستان بردیم، اول رفتیم به بیمارستان کامکار که می گفتند اورژانس نداریم! سوختگی قبول نمی کنیم! بعد رفتیم بیمارستان نکویی و از آن جا برگشتیم.

قبل از این که او را ببرید گفتند او فوت کرده؟
پسر: وقتی می بردیم اصلاً خبر نداشتیم.

یعنی شما که بالای سر جنازه بودید می دانستید جنازه زنده است یا فوت کرده؟
پسر: آن موقع نمی دانستم.
پدر: او دم کرده و داغ بود.
پسر: آن موقع دست هایش سوخته بود، آن قدر بد جور سوخته بود که استخوان پیدا بود.
پدر و مادر: آب شده بود.
پسر: شاید بعد از ظهر آن روز فهمیدم مامانم مرده است، من اصلاً خبر نداشتم.
مادر: دود چشم را نمی سوزاند ولی نمی توانستیم نفس بکشیم، تا چند روز بعد انگاری توی گلویم تکه ای سنگ چسبیده بود، مثل پودر کاکائو، قلمبه، قلمبه شده بود.
پدر: معلوم نیست انگیزه شان چه بوده و این بچه حرفی زده و یا چیزی بوده.
مادر: اهل حرف نبود.

گفتید همسایه روبروئیتان مشغول کار بود؟
پسر: فکر می کنم دو تا کارگر هم داشتند، خودش هم حضور داشت و کمک می کرد.

فاصله در روبروئی با در منزل شما چقدر است؟
پسر: درست روبروی هم هستند.
پدر: ۱۰ متر.

شما که کلید انداختید در باز نبود که؟
پسر: نه! با کلید باز کردم، من هر روز با خاله ام تا خانه را برمی گشتم.
مادر: دستکش هایش هم افتاده بود.
پدر: آنها یک دستکش خزدار بود، همان طور که از دست در آورده بود یکی در آشپزخانه افتاده و یکیش آن طرفتر، ما پس فردای روز حادثه دستکش را بردیم آگاهی، گفته بودند دستکش ها را خودشان گذاشته اند!

دستکش چی بود؟
پدر: دستکش های مشکی است، دستکش مشکی که خانم ها دست می کنند جا گذاشته بودند.
مادر: یا اصلاً همان موقع که کارشان را انجام داده بودند یکی در آشپزخانه…..
پدر: یک لنگه را پای تلفن پیدا کردیم، تلفن را که در آورده و روی زمین رها کرده بودند.

تلفن را هم در آورده بودند؟
پدر: تلفن را هم آویزان کرده بودند، یک لنگه دستکش را کف آشپزخانه و یکی را پای تلفن انداخته بودند.
مادر: روز جمعه بنا بود که خرید عقد دختر چهارده ساله شان را بیاورند و روز سوم فروردین هم ببرند خدمت آقای خامنه ای تا او را عقد کنند، دخترم از سوم ـ چهارم ماه رمضان مشغول خانه تکانی بود، روز سه شنبه من تلفن زدم به منزلش و گفتم که خواهرت ظهر اینجا می آید، شما هم بیائید، شوهرش حسین آقا هم تهران بود، گفت: مامان من برای بچه ها لوبیاچیتی گذاشته ام، ظهر نمی آیم، گفتم: نه، گاز را خاموش کن، بماند برای فردا، گفت: آخر می خواهم زیرزمین خانه را تمیز کنم، گفتم: شما برو کارهایت را بکن و ظهر بیا، این بچه رفته بود تنهائی ۲۰۰ متر زیرزمین را تمیز کرده و شسته بود، ظهر تماس گرفتم، گفتم: چرا نیامدی؟ گفت: منتظرم فائزه بیاید، فائزه آمد و او هم آمد اینجا نهار خورد و روی صندلی تکیه کرد، گفت: مامان آن قدر کار کرده ام که دست هایم دیگر بسته نمی شود، عصر به ما گفت که شما با خواهرم بیائید منزل ما، ما هم عصر رفتیم آنجا، لباسی را که برای عقد بچه اش گرفته بود پوشید، ما تا ساعت ۷ آنجا بودیم و بعد آمدیم، فردا صبح خواهرش تماس گرفت و گفت: مامان از گیتی چه خبر؟ گفتم: از دیشب ندیدمش، گفته بود: می خواهم بروم حمام زیرزمین را تمیز کنم، گفتم: چه کاری! اگر از نردبان سر بخورد و به زمین بیفتد کسی در منزل نیست، به نظرم کسی تلفن ما را هم گوش می داد، مراقب تلفن ما بود، گفتم: پس من هم می روم حیاط را بشویم و یک مقدار رخت هم بریزم داخل ماشین لباسشوئی، گفت: کاری نداری و تقریباً ساعت ۹ و نیم بود که ما تلفن را قطع کردیم، ساعت ۱۰ همین خواهرش که در دبیرستان تدریس می کند تماس گرفت، شب خواب او را دیده بود که مجلس جشنی است، قرآن گذاشته اند، خیلی مفصل، گفت: ساعت ۱۰ من زنگ زدم که بگویم افتخار چه کار کردی؟ من چنین خوابی برایت دیده ام! تماس گرفته و دیده بود که جواب نمی دهد! نگو همان وقت لعنتی کار خود را کرده بود! همان موقع این (قاتل) توی خانه بوده است، می گفت: باز دوباره ده دقیقه بعد تماس گرفتم که خوابم را برایش بگویم، دیدم تلفن اشغال بود! این همان موقع توی خانه بوده و دیده که تلفن زنگ می زند، فوری گوشی را زمین می گذارد! این هم توی آشپزخانه، سیم جاروبرقی توی پریز بود، از پشت سر استخوان گلویش را شکانده فشار داده بودند و آن خط باریک که انگار نخ قرقره انداخته بودند دور گردنش! او آشپزخانه را جارو می کرده، قابلمۀ برنج خیس کرده اش هم روی گاز بود، می گفت: ساعت ۱۱ که باز هم دیدم تلفن اشغال است گفتم حتماً دارد با کسی صحبت می کند! با خیال راحت نمازمان را خواندیم و خوابیدیم، نوه ام هم معمولاً ساعت ۳ و نیم – ۴ از مدرسه می آمد، از قضا آن روز ساعت ۱ و بیست دقیقه از مدرسه می آید، خاله اش می آید و می گوید که آمدم دیدم محمد دم در ایستاده…..خدا نصیب هیچکس نکند.
پدر: همسرش در میان خاندان پورمحمدی جور دیگری بود.
مادر: شوهرش آدم بسیار خوبی بود.
پدر: دامادم منفور اینها بود .



آموزش برنامه ریزی امنیتی برای مبارزه


لازم است که با روشهای مورد استفاده نیروهای حکومت برای جلوگیری از به نتیجه رسیدن اعتراضات آشنا شویم . این متن به شما کمک میکند که قبل از خارج شدن از خانه ، برنامه ریزی مناسب و دقیق برای تجمع اعتراضی داشته باشید .
برای این منظور ، طرح محرمانه همت را بررسی میکنیم .







با شکل گیری تجمعهای اعتراضی ، مسئولیت اصلی کنترل شهر تهران از نیروی انتظامی گرفته شده و به قرارگاه‌های سپاه پاسداران داده میشود . بنابراین هنگام برنامه ریزی ، روشهایی را پیدا کنید که برای مبارزه با نیروهای سپاه پاسداران مناسب باشند .
همان طور که درعکس زیر میبینید ، حفظ امنیت صدا و سیما برای حکومت بسیار مهم است . یکی از هدفهای شما باید تجمع در برابر سازمان صدا و سیما و تلاش برای تسخیر آن باشد .




همان طور که در عکس زیر میبینید ، یکی از راهها ، مسدودکردن خیابان‌ها و معابر است . در زمان تجمع ، در هر خیابانی که هستید ، با هر وسیله ای که میتوانید ، آن مسیر را کاملا مسدود کنید تا هیچ ماشین و موتوری امکان عبور نداشته باشد تا پیوستگی مکانی نیروهای حکومتی را از بین ببرید و در برنامه ریزی آنها تاخیر ایجاد کنید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، در تجمعهای اعتراضی ، عملیات روانی اجرا می‌شود . به عنوان مثال در تجمعها ، با این‌که هیچ خطری مردم را تهدید نمیکند ، نیروهای اجرایی عملیات روانی که در میان مردم پراکنده هستند ، با ایجاد هیاهو و شایعه و حالت ترس ، مردم را به فرار و ترک محل تشویق میکنند .




همان طور که در عکس زیر میبینید ، گسترش اعتراض به شهرها و شهرکهای اطراف شهر تهران ، یکی از آسیب پذیریهای نیروهای حکومتی است .



همان طور که در عکس زیر میبینید ، یکی از مسئولیتهای نیروهای حکومتی در اعتراضات مردمی ، تهیه فیلم و عکس است که بعد از بازداشت افراد ، در پرونده شان قرار خواهد گرفت . برای شرکت‌ در تجمع ، ماسک برای پوشاندن صورت ، کلاه برای پوشاندن سر ، شال‌گردن و عینک دودی همراه داشته باشید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، باز هم بر اجرای عملیات روانی تاکید شده است . در صورتی که برنامه ریزی برای شرکت در تجمع اعتراضی را با دوستانتان بصورت گروهی انجام داده اید ، به این مسئله توجه کرده و فریب عملیات روانی را نخورید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، مجروحان در تجمعهای اعتراضی به بیمارستانهای هماهنگ شده منتقل میشوند و بسیاری از آن‌ها در بیمارستان بازداشت میشوند . اگر در حین تجمع کسی مجروح شد ، با صدای بلند درخواست پزشک کنید و حتی‌الامکان به آمبولانسهایی که در این موقعیتها سریع به محل میرسند ، اعتماد نکنید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، در زمان تجمع ، شبکه تلفن‌ همراه و اینترنت در محدوده تجمع به شدت تضعیف شده یا قطع میشود .
 با توجه به این نکته ، لازم است چینش افراد گروه شما در مکان تجمع اعتراضی ، طوری باشد که با کمی پیاده روی ، به دیگر اعضای گروهتان رسیده و پیام را به او منتقل کرده و سپس از وی فاصله بگیرید و به همین ترتیب ، او پیام را به دیگر افراد گروه منتقل کند .
لازم است قبل از شرکت در تجمع اعتراضی ، برآورد مناسبی از نقشه مکان موردنظر داشته باشید که به شما در چینش افراد گروهتان و برنامه ریزی برای فعالیتهایتان ، کمک خواهد کرد .








مکالمات ستاد عملیات نیروی انتظامی تهران - ۱۳۸۸

https://4.bp.blogspot.com/_K6X7jF4jzMw/TMmGGgn_QHI/AAAAAAAAAP8/Y5Dr0SiGfi8/s640/15.jpg

https://4.bp.blogspot.com/-j9H7OyOiUqE/Ta82ooOcGFI/AAAAAAAAAig/e2cBIrqZzMs/s1600/1365.jpg

در این فایلهای صوتی ، صدای سرتیپ پاسدار احمدرضا رادان در ستاد عملیات نیروی انتظامی شنیده میشود :

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۲۲


https://lh4.googleusercontent.com/-x80mmsmuZuc/TYnpoOKKMvI/AAAAAAAAAdc/LrkZLCpRTxI/s1600/1.jpg

 https://1.bp.blogspot.com/-0oBog0bM1cQ/WDnSS_Qm75I/AAAAAAAACV4/eKOFuTaRlBkkfowZvAdJd3KatfqRpzzcQCLcB/s1600/Khancherli51194-3.jpg

سرهنگ محسن خانچرلی تا شهریور ۱۳۸۹ ، معاون عملیات فرماندهی انتظامی تهران بزرگ (فاتب) بود و بعد به ریاست پلیس پیشگیری تهران بزرگ ارتقا یافت و پس از ارتقای درجه ، در حال حاضر با عنوان سردار خانچرلی ، فرمانده انتظامی غرب تهران است .
در این فایلهای صوتی ، صدای محسن خانچرلی در ستاد عملیات نیروی انتظامی شنیده میشود : 

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۱۰/۶

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۹/۱۶