فرصت طلبان و نفوذی ها در دولت یازدهم


پرویز اسماعیلی ، معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دولت یازدهم است.
او مدیر مسئول پیشین خبرگزاری مهر و سخنگوی ستاد انتخاباتی محمدباقر قالیباف در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ بود.
مشاور نیروی انتظامی ، فعالیت در بسیج ، دبیرکل انجمن روزنامه نگاران مسلمان ، مدیر مسئول روزنامه‌های جوان و تهران تایمز و سیاستگذاری هیئت رزمندگان اسلام ، از دیگر فعالیت‌های پرویز اسماعیلی است .
محمد نهاوندیان ( اصولگرای نفوذی و رییس دفتر حسن روحانی ) در ۱۳۹۳/۲/۲ پرویز اسماعیلی را به عنوان معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رییس جمهور منصوب کرد .



اسماعیلی که خودش هم این موضوع را باور نمیکرد ، فردای انتصابش این متن را منتشر کرد :
به یک نکته بدیع توجه کنید. به سایر کشورها کاری ندارم. آیا در تاریخ 35 ساله اخیر، سابقه دارد که یک رئیس جمهور «قلبِ نظام ارتباطی» خود و دولتش را در اختیار سخنگویِ جدی ترین رقیب انتخابی خود قرار دهد و همراه نزدیکِ رقیب سیاسی‌اش را تا این حد محرم بداند؟ این حد از تعامل با رقیب، کم‌نظیر و فی نفسه ارزشمند است. و اینکه مهمترین رقبای انتخاباتی هم نیروهایِ توانمند را به یاری دولت تشویق می‌کنند، پاسخی نیکو به همین نگرش است.
 نوشته حسین دهباشی درباره پرویز اسماعیلی



 سیّدعلی‌میرفتاح مدیر بخشِ رسانه‌های نوشتاری ستاد اطلاع‌رسانی آقای روحانی در انتخابات ریاست‌جمهوری، پیشنهاد کرد که اسم دوّمین فیلم تبلیغاتی مستندی را که برای تلوزیون می‌ساختم بگذاریم «من سرهنگ نیستم!» . برگرفته  از ضدحمله طوفانی روحانی در جواب قالیباف در خلالِ آخرین منظره تلوزیونی کاندیداها. پیشنهاد حرفه‌ای و محشری بود. دم شما گرمی گفتم و پذیرفتم.
امّا هنوز کار تدوین تمام نشده بود که تماس‌ها و توصیه‌های مخالف با این ایده ناب و جذّاب شروع‌ شد. از جمله تماس‌های مکرر تلفنی و مشفقانه از جناب مهندس نعمت‌زاده رئیس ستاد انتخاباتی ما که خبر می‌داد اسم و حتّی پلان‌هایی از کار ما توسّط عواملِ نفوذی قالیباف در دفترمان لو رفته و بدتر آنکه پرویزِ اسماعیلی ، مشاور سابق ناجا و هیات‌ رزمندگان‌ اسلام و سخنگوی ستاد تبلیغاتی قالیباف در تدارک مستندی انتقام‌جویانه است با عنوان وهن‌آمیزِ «من خائن نیستم!» حق انتخابی در کار نبود. نگارنده و جناب میرفتاح و بقیه همکاران‌مان آدمهای مستقل و بی‌پناهی بودیم در برابر اصطلاحا بروبچ بالا! در نهایت با بی‌میلی قبول کردم که اسم مستند دوّم عوض‌شود تا به اصطلاح شر بخوابد.
باری، کمتر از یک‌سال از آن روزها می‌گذرد. الانی که این کلمات را می‌نویسم، چند ساعتی می‌شود که برای همان حضرت پرویزِ اسماعیلیِ سخنگوی قالیباف و طراّح متلک من خائن نیستم! و... غیره، حکم معاونت ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رئیس‌جمهور را زده‌اند.
سیّد علی‌ میرفتاح ؟ کجا باید باشد خب؟ مزد تلاش یکی از بهترین روزنامه‌نگارانی که در همه عمر دیده‌ام در به قدرت‌رسیدن آقای روحانی، جز این نبود که به خاطر روح آزاده و قلم تملق ناپذیر خود، خانه‌نشین شود.



تصاویری از پرویز اسماعیلی :











پرویز اسماعیلی در مراسم تنفیذ رییس جمهور کودتا ، ۱۳۸۸/۵/۱۲


 


پرویز اسماعیلی در مراسم تحلیف رییس جمهور کودتا ،۱۳۸۸/۵/۱۴
 

برای اطلاع از عمق نفوذ به دولت یازدهم ، این دو مطلب را ببینید :


قربانیان قتل های زنجیره ای : فخرالسادات برقعی


فخرالسادات برقعی ، دبیر دبیرستان در قم و مادر سه فرزند ، در ۱۳۷۴/۱۲/۱۶ در ۳۱ سالگی در خانه اش با طناب و سیم کشته شد . قاتل یا قاتلین پس از قتل، شیرهای گاز شهری خانه را باز کرده بودند تا آتش سوزی ایجاد شود و با امحاء جرم و به آتش کشیدن جسد و خانه ، رد جنایت را پاک کنند.
اکبر گنجی در یادداشتی به طور خاص به ماجرای قتل خانم برقعی پرداخته و در آن از مصطفی پورمحمدی ( معاون فلاحیان در وزارت اطلاعات و عضو هیئت منصفه دادگاه ویژه روحانیت در محاکمه عبدالله نوری ) نام میبرد . شوهر فخرالسادات برقعی ، پسرعمو و برادرزن مصطفی پورمحمدی است .
برقعی در در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد .

روزنامه کیهان گزارشش را اینطور نوشت :

قم – خبرنگار کیهان :یک گروه ویژه از مأموران نیروی انتظامی ناحیۀ قم مسئولیت بررسی جنایت فجیع منطقۀ سالاریۀ این شهر را عهده دار شد، یک مقام مسئول در ناحیۀ انتظامی قم اعلام کرد: تا کنون دو نفر که مظنون به نظر می رسیدند در این ناحیه دستگیر شده اند، به گزارش خبرنگار ما در پی به قتل رسیدن یکی از دبیران متعهد، مؤمن و حزب اللهی که به صورت مشکوکی اتفاق افتاده است مأموران نیروی انتظامی جستجوی وسیعی را برای شناسائی قاتلان این جنایت فجیع آغاز کرده اند، مقتوله که فخرالسادات برقعی نام داشت یکی از دبیران متعهد دبیرستان قم بود، وی روز چهارشنبۀ گذشته در منزل مسکونیش با نقشۀ قبلی فرد یا افرادی به طرز فجیعی به قتل رسید و جسدش توسط قاتل یا قاتلان به آتش کشیده شد، متهم یا متهمان پس از آن شیر گاز شهری منزل مقتوله را باز گذاشته و فرار کردند، بر اساس این گزارش نیروهای آتش نشانی قم وارد عمل شدند و آتش را خاموش کردند، ابراهیمی مسئول آتش نشانی قم به خبرنگار ما گفت: این عده قصد داشتند منزل مسکونی مقتوله را منفجر کنند، وی افزود: ساعتی پس از حادثه یکی از اعضای خانواده که با این صحنه مواجه شده بود دیگر بستگان را از موضوع مطلع کرد و آنان با جنازۀ سوخته شدۀ خانم فخرالسادات برقعی مواجه شدند، معاون سیاسی فرمانداری قم در گفتگوی تلفنی با خبرنگار ما این جنایت را مظلومانه و فجیع تلقی کرد و اظهار امیدواری کرد که به زودی عاملان آن دستگیر شوند، یادآور می شود ایة الله جوادی آملی بر پیکر این بانوی متعهد، انقلابی و حزب اللهی نماز میت اقامه کرد.


قتل به صورتی حرفه ای اجرا گردیده بود و اثر و رد پائی از قاتل و یا قاتلان بر جای نمانده بود! با ریختن مواد محترقه و آتش در اتاق مقتوله و باز کردن شیرهای گاز تا ساعاتی بعد خانه منفجر می شد و هیچ اثری از جنایت نمی ماند و حادثه به یک آتش سوزی یا انفجار گاز تعبیر می شد! گاز شهری با تأخیر آتش می گیرد و باید محیط بسته باشد، بنابر این با بستن همۀ درهای خانه فرصت دور شدن قاتل از محل فراهم می شد و ساعاتی بعد خانه منفجر می گردید .
اطلاع دقیق قاتل از ساعات رفت و آمد فرزندان و خانواده برقعی به منزل و مدت زمان تنها بودن وی و اشتغال مادر و پدرش به نحوی که در این ساعات نمی توانسته اند به منزل بروند نیازمند شنود است .
قاتل علیرغم این که از بامداد روز حادثه همسایه روبرو مشغول تعویض در خانه خود بود و چند کارگر به همراه صاحب خانه در آنجا حضور داشتند وارد منزل برقعی شد!
قفل درب شکسته نشد و شاید در با استفاده از کلید گشوده شده است و شاید مقتول بر اساس یک آشنائی و اعتماد قبلی در را به روی قاتل باز کرده است . بنابر این سه ویژگی قتل ، مشکوک و حرفه ای بودن محرز شده است .
شوهر فخرالسادات برقعی مورد سوء ظن قرار می گیرد اما پس از چند ماه تحقیق با توجه به شهادت دادن خانوادۀ مقتوله و سایر گزارشات مبنی بر حسن اخلاق و معاشرت وی با همسرش و نیز سایر اطلاعات در مورد عدم مراجعه وی به منزل خویش در روز حادثه ، طی حکم مورخ ۱۳۷۵/۹/۳ دادرس ویژه و ابوالفضل زند رئیس شعبه ۱۴۸ محاکم عمومی تهران، تبرئه می گردد، در متن این حکم ابتدا گردش کار پرونده درج شده است که عموماً مؤید اظهارات خانوادۀ مقتوله در مصاحبه ای است که می خوانید، در این حکم همچنین آمده است که به گفتۀ همسایۀ روبرو در حدود ۱۲ ظهر فردی کوتاه قد با کت چهارخانۀ قهوه ای طوسی و داشتن پوشه ای در زیر بغل از خانۀ مقتوله خارج شده است .

گفتگوی عمادالدین باقی با پدر فخرالسادات برقعی
 
در ابتدا خودتان را معرفی نمائید
آقای برقعی: من سیدعلی برقعی فرزند علی اکبر متولد قم هنگامی که مطلع شدم این واقعه (قتل دخترم) رخ داده است در منزل بودم، زنگ در خانه را زدند، متوجه شدم نوه ام در می زند، به من گفت: باباجان بیائید منزل ما، اتاق مادرم دود گرفته است، من به سرعت دویدم، یک بار هم به زمین افتادم، عیالم هم پشت سر من می دوید، وقتی به منزل دخترم رسیدم دو سه نفر آنجا بودند، همسرم داد زد: مردم کمکم کنید، من سعی کردم داخل شوم اما مردم نمی گذاشتند بروم داخل منزل، هفت – هشت نفری بودند که مانع می شدند، دست آنها را کنار زدم، داخل ساختمان که شدم چشم هایم نمی دیدند، نمی توانستم نفس بکشم، رفتم به اتاق دخترم، گفتم: یا علی کمکم کن، چشم هایم باز بود ولی هیچ نمی دیدم، نمی توانستم نفس بکشم، به صورت مقطع حرف می زدم، پیکر فرزندم را بغل گرفتم و تکرار کردم: خدایا کمک کن، سعی کردم دوباره بلند شوم، دیدم دخترم همراهم نمی آید، دوباره گفتم: یا خدا کمکم کن و فشار آوردم به زمین، فرزندم از جا کنده شد، او را بردم دم در هال و خواباندم روی زمین، دیدم لبهایش متورم است، حتی ترسیدم ببوسمش، پیش خودم فکر کردم که شاید به او سیانور خورانده و یا موادی داده باشند.
دو نفر پیکر دخترم را از من گرفتند، همان طور که من روی او خم شده بودم به زور او را گرفتند و به حیاط بردند، من هم به دنبالشان رفتم، گفتند: آقا زنده است، گفتم: آقا چه می گوئید زنده است؟ بچه ام دم کرده است، ناگهان چشمم افتاد و دیدم دست بچه ام از انگشتان تا پائین مچ آب شده و استخوان ها بیرون زده است، پایش هم تا مچ ترکیده و انگشت هایش سبز شده بود، دخترم را از من و همسایه روبرو گرفتند، ماشینی داشت و آورد، او را داخل ماشین گذاشتند، من هم کمک کردم پاهایش را داخل گذاشتم و پسر بزرگش را کنارش نشاندم، بعد به دو برگشتم به اتاق، گفتم: خدایا چه می بینم؟ تخت را که نگاه کردم دیدم موادی روی آن هست که آتش نیست ولی مثل گازی که روشن باشد و کم کم بسوزد از هم می پاشد، چیزی مثل پودری که شیر کاکائو قاطی آن شده باشد، در همان حین متوجه شدم که جای دخترم روی تخت سالم است ولی مواد حالتی چسبنده داشت، خشک بود و مثل نبات خشک، به نظرم رسید گوشۀ تخت گوئی می خواهد شعله بکشد، یک سطل آب برداشتم و لب تخت را خاموش کردم.
زمان زیادی طول کشید، رئیس کلانتری آمد، مأموران آتش نشانی هم رسیدند، آنها وسائل تمام اتاق ها را بیرون ریختند، نه شعله ای بود و نه آتشی، گفتیم: آقا این کار را نکنید، زن های همسایه هم داد زدند: نکنید، گفتند: این خانم خودسوزی کرده است! زن ها بد و بیراه گفتند، مسئول آتش نشانی فهمید که اشتباه کرده است، گفت: من اشتباه گفتم، بعد از این جریان همسایه ها ما را بردند بیرون حیاط و در حالی که تلاش می کردم باز گردم من را به زور آوردند این جا، در منزل را بستند و پلیس آمد، در اتاق نشسته بودم که آقائی که نمی خواهم نامش را بیاورم! و از همان ساعات اول مراقب ما بود آمد، رفقا و همکاران من هم اینجا نشسته بودند، تقریباً ساعت یک ونیم یا دو بعد از نیمه شب بود، تماس گرفتند با آن شخص (پورمحمدی) در هیأت اعزامی که به عراق رفته و برگشته بودند و در سرپل ذهاب بودند و گفتند: به تهران نروید، به این جا بیائید، صبح روز حادثه بود، دو تا پاترول آمدند و زنگ خانۀ ما را زدند.
دیدیم رئیس اطلاعات قم هم داخل ماشین است و آقای خطیب با مصطفی پورمحمدی رفتند توی آن اتاق، دو ساعت و نیم در را بستند، بعد ما را بردند به خانۀ قبلی آقای فلاحیان در آن کوچۀ بن بست در همین نزدیکی که آن موقع فروخته بودند، ما رفتیم و دیدیم در آنجا آقای سلطانی فر فرماندار قم هستند، آقای پورمحمدی و آقای سردار صحرایی هم بودند، در این حین دیدم که ….. از فرماندهان نیروی انتظامی یواشکی چشمکی به من زد، در حالی که از در داخل می شدم خود را به من رساند و گفت: سید، قربان جدت بروم من خوزستانیم و شما را هم دوست دارم، بگو بچه ات را کالبدشکافی کنند، گفتم: آقایان از شما خواهش می کنم بچۀ مرا کالبدشکافی کنید، دستور کالبدشکافی دادند و او را بردند فاطمیه، جمعی از فامیل و بچه ها و زن ها هم آمدند، کالبدشکافی انجام شد، همان طور که کالبدشکافی می کردند استخوان لای حنجره را برداشته و کنار گذاشتند، گفتند: این استخوان قطع است، گویا از پشت سر با بند زده بودند، احتمالاً زمانی که او در آشپزخانه با جاروبرقی مشغول کار بوده است او را زده و بعد روی تخت خوابانیده بودند، پس از آن شیر تمام گازها را باز کرده بودند، شعله ها خاموش بود نه این که روشن باشد، بعد درها را بسته و رفته بودند.

گاز لوله کشی بود یا اجاق گاز؟
همان گاز لوله کشی که به آشپزخانه، چراغ ها و نظایر آن کشیده می شود.

همه را باز کرده بودند؟
بله! همۀ شیرها را باز کرده بودند، پسر کوچک مرحومه هوشمندی به خرج داده و همان طور که داخل منزل می شود و با کلید در را باز می کند می گوید: مامان، مامان، وقتی جواب نمی شنود وارد می شود و تلاش می کند در اتاق مادر را باز کند، هر چه می کند در باز نمی شود، آن را فشار می دهد، گاز او را می پراند وسط هال، نوه ام می دود به حیاط و شیر گاز را از همان جا می بندد، بعد هم به طرف منزل ما می دود، فردای روز واقعه ما را به آگاهی بردند، چقدر ما را اذیت کردند! بچه های ۱۲ – ۱۱ ساله را پنج – شش ساعت آنجا نگاه داشتند، این مسائل بماند، ما را به آگاهی بردند، در سالنی نشستیم، بعد ما آمدیم و ما را بردند آگاهی، داماد ما هم به همراه دامادش (یعنی می خواست دامادش بشود) همراهمان بودند.

داماد کی؟
داماد دخترم، پسر آقای کشمیری، آنها بیرون آگاهی بودند به موازات شیشه ایستاده بودند، این قاضی می لرزید و قدم می زد، نواری بود و نیروهای کشف جرائم، همۀ رؤسا نشسته بودند، قاضی گفت که آقای برقعی خوب گوش کن چه می گویم، من متوجه شدم تعادل ندارد، گفت: اگر می خواهی آبرو و حیثیتت نرود این را امضا کن! آقای[…..] من را بغل کرد و دید برنامه جور دیگری شد ما را از اتاق بیرون آورد و از آنجا دورتر برد و باز همان حرف ها را تکرار کرد، من خوزستانیم و فلان و پشتش به جمعیت بود و رویش به انتهای آگاهی، حرفی گفت که نمی خواهم از قول او بگویم که آن بیچاره هم گفت طرف تو قوی است! من دیگر آمدم، مدتی بعد یک روز آمدند گفتند که قاضی اصلی، پرونده را رها کرد! گفت: من این پرونده را نمی گیرم! پرونده را دادند به یک قاضی از تهران، آقای مصیبی او را قبول نکردند که رئیس بازرسی قم یا قاضی دادگستری بود، هشت ماه طول کشید، بعد از هشت ماه دیدیم این آقا را از تهران فرستادند، ایشان هم به قم آمد و همان هائی که آن آقایان می گفتند اینها نیستند که به آنها می گفتند اینها را زیر نظر داشت، گفت: ما تفحص کردیم اینها نیستند! بعد از هشت ماه رفتند دو تا را گرفتند و چهار ماه آنها را نگهداشتند که اشتباه شده بود!

حاج آقا آیا درست است که حاضر نشدند نتیجه و جواب کالبدشکافی که شما سفارش داده بودید را بدهند؟
در پزشکی قانونی تهران مقامی را می شناختم، با او تماس گرفتم و گفتم چهار ماه است که جواب آزمایش ها نیامده است! رفته ام دادگستری می گویند نیامده است! گفت: من تا یک ساعت دیگر جواب می دهم، یک ساعت بعد تماس گرفت و گفت آزمایش منافی عفت را طبق این شمارۀ پرونده داده اند، گفتم: نه، جواب آزمایش موادی که روی بدن بچه ام بوده است را می خواهم، با زبان بی زبانی گفت معذورم! این را هم بگویم […..] تهران هم آمدم، سرگروهشان مرا شناخت، او هم رفت خود را بازنشست کرد! […..] فکر می کنم اول همان شب این جا شام خوردند و گفتم: بلند شو برویم خانه را ببینیم، رفتیم آنجا را دیدند و به در و دیوار دست کشیدند و کمی از آثار باقی مانده از مواد را برداشتند، قاضی به من گفت: حاج آقا برقعی ما نفت می خواهیم، گازوئیل و بنزین می خواهیم، جوهر نمک می خواهیم، مواد شویندۀ چی چی می خواهیم، ما آن چه را می خواستند آوردیم و رفتیم کنار باغچه، همه را امتحان کردند، قاضی اصرار داشت که بگو نفت و پنبه است! سرهنگ عصبانی شد، مرتب کبریت می زد و می گفت: نفت و پنبه است! با عصبانیت می گفت: نفت و پنبه است! گفت: سید، همان است که خودت دیروز می گفتی، او هم رفت تهران و سه چهار نسخه گرفت و خود را بازنشست کرد!

گفتید که با سیم گلوی مرحومه را قطع کرده بودند؟
خط سیم زیر گلوی او دیده می شد.

خودتان دیدید یا به شما گفتند ؟
خودم دیدم، اصلاً بچه های من همه در زمان کالبدشکافی بالای سر دخترم بودند.

ضربات چاقو و یا چیزهای دیگر بر روی جسد دیده می شد؟
چاقو نبود فقط اینها…..
در اثر فشار، استخوان گردن شکسته شده بود، قصد داشتند خانه را منفجر کنند، یک تار موی سرش عیب نکرده بود.

غیر از گاز که شیر آن را باز کرده بودند موادی روی مرحومه ریخته شده بود که با آن مواد سوخته بود؟
بخار، عرض کردم مثل بخار.

خفه کننده بود؟
عرض کردم مثل آب آهک که وقتی جائی بریزد، مثل آتش، در حالتی بود که می خواسته منفجر شود، خدا خواست بچۀ مرحومه که قرار بود ساعت سه و نیم برسد ساعت یک و نیم بیاید، موادی که روی او ریخته بود مثل نبات سوخته روی او مانده بود، موی سر، بدن و هیچ کجا عیب نکرده بود، همان کف پا ترکیده بود و دست …..

مرحومه چند سال داشت؟
سی و یک سال.

چند فرزند داشتند؟
سه تا.

آیا این مطالب صحت دارد که قاضی پرونده به شما که پیگیر موضوع بودید گفته که پرونده را پیگیری نکنید، به جای حساسی می رسد؟
بعد از آن وقایع روزی دیدیم رئیس […..] ما را احضار کرد و گفت که این پروندۀ کثیف چیست که درست کرده اند؟ خدا شاهد است همین طور گفت! چائی آوردند خوردیم و گفتیم امر دیگری هست؟ گفت: نه آقا، همان است که همان! رو کردم به قاضی گفتم فلانی […..] چرا این کارها را کردید؟ گفت: قانون قضاوت این است! یک دروغ به این می گویند یکی به آن تا چیزهائی را اقرار کنند! من از شما عذر می خواهم، من هم تقصیر ندارم! این را به ما گفت و ما را گرفت به بوسیدن و این که از سر ما بگذر! حالا هم هر وقت در هر ضیافتی می بیند می آید کنار ما می نشیند و عذرخواهی می کند! البته باز پشت پرده چیزهائی هست که نمی دانم دیگر چه بگویم!

در طول این مدت از ابتدای جریان تا کنون هیچ وقت با آقای مصطفی پورمحمدی معاون وقت وزارت اطلاعات که پسرعمو و شوهرخواهر دامادتان بود در این رابطه صحبت کرده اید؟
به هیچ وجه، از طریق دامادمان به او گفتم، عیالم به مادرش گفت، اصلاً اگر بگوئید اینها کلامی به روی ما آوردند، نیاوردند! یک گام رو به ما نیامدند!

آن شب چطور شد که آقای پورمحمدی آمدند اینجا؟
آنها از عراق می آمدند، آقای صالحیان داماد عموی پورمحمدی که منزلش همین جا بود تا خبر را شنید با لباس خانه آمد پیش ما و تلفن زد به آقای پورمحمدی که تهران نروند قم بیایند، طرف های 4 صبح آقای پورمحمدی آمد، وقتی پیاده شدند دیدیم آقای خطیب (مدیر کل اطلاعات قم) هم توی ماشین ایشان است.

کدام قسمت از بدن دخترتان سوخته بود؟
از مچ پای چپ به پائین، کمی پای راست و بیشتر دست.

دست تا کجا؟ تا مچ؟
تا مچ آب شده بود.

صورت چطور؟
صورت اینها فقط همین پودر پاشیده شده بود به همۀ بدن، عرض کردم پودر مثل کاکائو و شیر که قاطی می کنند، کمرنگ.

دستی که سوخته بود استخوانش پیدا بود؟
فقط استخوان ها مانده بود.

ماده اسیدی بود یا …..؟
عرض کردم اسیدی بود دیگر!

اسیدهائی هست که دست را داخل آن می بریم استخوان در می آید، از همان بوده است؟
همان حالت بود، دست همین طور آب شده و آمده بود پائین.

آثار سوختگی هم داشت؟
آب شده بود، اصلاً به طور کلی آب شده بود!

ایشان دبیر بوده است، آیا قبل از این اتفاق حرف خاصی در جائی زده بود یا موضعگیری کرده بود؟
من فکر می کنم که شاید از آنهائی که رفت و آمد خانوادگی داشتند حرفی را شنیده و در جای دیگری آن را گفته است! روز قبل از کشته شدنش موتورسواری با یک موتور مشکی می آید اما پشت در خانۀ دخترم نمی ایستد، پایش را زمین می گذارد و به خانه نگاه می کند، کمی بعد همسایۀ دخترم می آید، دخترم یک کارتن گذاشته بود بیرون، همسایه می آید تا آن را بردارد، او افسری بازنشسته است، متوجه می شود شخصی آنجا ایستاده و نگاه می کند، کارتن را بر نمی دارد و می رود داخل منزل، دوباره که برمی گردد می بیند باز هم او ایستاده، برمی گردد داخل، سه ربع ساعت بعد ماشین خود را سوار شده می رود دوری بزند، برمی گردد و باز می بیند موتورسوار هنوز ایستاده است! می رود کارتن را برمی دارد و می رود داخل منزل خود، فردای آن روز ساعت ۹ و نیم همسرم با مرحومه صحبت می کند، خواهرش هم خوابی عین همین را دیده است، هر چه قدر از مدرسه به منزل مرحومه تلفن می زند جواب نمی دهد، نگو که همان زمان او را کشته بودند! در منزل همسایه هم 6 تا کارگر با صاحب خانه در چوبی را عوض می کردند چون قبلاً از این خانه سرقت شده بود.

در منزل روبروئی را ؟
بله.

آنها هیچ کس را ندیده بودند؟
یک نفر را دیده بودند، فردی با کاپشن چهارخانه که یک کیف کوچک را زیر بغل گرفته و در زیر درخت ایستاده بوده است.

کسی را ندیده بودند که آن روز واقعه داخل منزل برود؟
[….]

خانم برقعی که دبیر بودند در چه مقطعی تدریس می کردند؟ راهنمائی یا دبیرستان؟
دبیرستان، مدرسۀ شاهد هم بودند، رسمی نبودند، البته ۸ ـ ۷ روز قبل از مرگش از ارشاد و گزینش برای استخدامش آمده بودند، گفته بود من استخدام نمی شوم.

گفتید سه فرزند دارند، چند پسر و چند دختر؟
دو تا پسر، یک دختر، دخترشان در سن پائین ازدواج کرد.

آن فرزندشان که صحنه را دیده بود و به شما خبر داد فرزند بزرگشان است؟
پسر بزرگشان است، محمد.

چند سالشان است؟
۱۶ سال، وقتی که تشییعش کردند جمعیت شعار مرگ بر فلان و اینها را می داد، جمعیت زیادی بود، محتشمی بود، طه هاشمی و از وزرا چند نفر که می شناختم بودند، استادی، راستی، امامی کاشانی، فاکر و ابراهیم امینی هم بودند، تشییع جنازه محشری بود، در تمام مراسم عزای او آمدند.

سؤال دیگری را طرح می کنم، در تماس تلفنی که با حاج خانم صحبت شد گفتند از پنجشنبه که مقاله چاپ شده و اسم ایشان در آن آمده بود تلفن هائی به منزل شده است، این تلفن ها چه بود؟
مادر: مرتب تلفن کردند، هیچ نمی گفتند! دیروز که یکی دوبار تماس گرفتند فقط این صدا بود که انگار کسی با حالت عمیق نفس بکشد، یکی دو بار به همان حالت گفتم حرف بزن اما پس از یکی دو مرتبه تکرار همان صدا مکالمه را قطع کرد! ظهر هم به همین ترتیب، سه – چهار مرتبه بلکه بیشتر تماس گرفتند، همان زمان که حادثه رخ داد هم با منزل ما، هم با منزل دخترم از این تماس ها بود.

تماس هائی از این دست سابقه نداشت؟
مادر: همان موقع که این اتفاق افتاد، شبی که او را کشتند ما تقسیم شدیم و هر یک از بچه ها به خانه ای رفت، می دانید که در این مراسم ها همۀ اعضای خانواده یکجا جمع می شوند، دو – سه نفر رفتند منزل یک دخترم و دو – سه نفر رفتند خانۀ آن یکی، ساعت یک بعد از نیمه شب با فاصلۀ دو یا پنج دقیقه به همۀ ما تلفن زدند! سر یک ساعت به همه جا تلفن زدند! به ما هم تلفن زدند، ما به همدیگر تلفن می زدیم که شما بودید تماس گرفتید؟ بعد متوجه شدیم که در آن ساعت به تمام ما تلفن زده بودند!
طی دو – سه روز گذشته هم از این تماس ها بود؟
مادر: در این دو – سه روز هم چند مرتبه از این تلفن ها زدند.

هیچ نمی گفتند؟
مادر: نه، چیزی نمی گفتند! آن زمان هم (زمان قتل) هیچ نمی گفتند!
محمدآقا، شما اولین شاهد صحنه بودید و از ابتدای ماجرا حضور داشتید، آن چه را دیدید تعریف کنید
پسر : کلید داشتم، در را باز کردم داخل منزل شدم، در راهرو را که باز کردم دود کمی بود، اول متوجه چیزی نشدم ولی خیلی ترسیدم، داخل راهرو شدم و از پله ها بالا رفتم، در هال را که باز کردم دود زیادی بود، رفتم وسط هال، الان دقیقاً به خاطر ندارم که اول به آشپزخانه رفتم یا اتاق خواب؟ کیفم را وسط هال انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم، فکر کردم شاید مادرم آنجا باشد، کمی داخل آشپزخانه را نگاه کردم، دود زیادی بود، به طوری که چشمم اصلاً نمی دید، پلک نمی زدم و نمی توانستم ببینم، فکر می کنم صدای شیر گاز را شنیدم که رفتم به طرف اجاق گاز، قابلمه روی گاز خاموش بود اما تمام شیرها باز بود! کمی شیرها را پیچاندم، دیگر متوجه نشدم، آن قدر هول بودم که نفهمیدم بسته شد، دود زیاد بود، به شیرها نگاه کردم که ببینم بسته شده یا نه؟ اما نمی دیدم! بعد رفتم به طرف اتاق خواب.

یک شیر گاز باز بود یا همۀ آنها؟
پسر: همه! هر چهار شعله باز بود! قابلمه هم بود اما گاز خاموش بود!
مادر: روز قبل غذا گذاشته بود، به او گفتم: مامان بیا اینجا، گفت: می خواهم زیرزمین را……پسر عموی شوهرم رفته بود رفسنجان و قرار بود برگردند، اثاثشان را گذاشته بود داخل یکی از اتاق ها، عقد دخترش بود و منزل را تمیز می کرد.
پسر: از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاق خواب مادر رفتم، در اتاق اصلاً هیچ وقت بسته نمی شد، همیشه کمی باز می ماند و نمی شد آن را کامل بست اما آن روز مشخص بود که محکم بسته شده و کمی گیر کرده بود! لای در کمی باز بود، از آن جا دود بیشتری بیرون می آمد، در را که باز کردم و خواستم داخل بروم گوئی در خودش بسته می شد، با وجود شدت دود کمی نور می دیدم اما چیزی مشخص نبود، او را که دیدم دیگر بیرون آمدم، اصلاً متوجه نشدم که چیزی آتش گرفته، رفتم در منزل دیدم همسایۀ روبروئی مشغول نصب کردن در آهنی برای منزل خود است، به او گفتم: همه جای خانه مان را دود گرفته است، به منزل ما آمد، کمی بعد گفت: آتش گرفته و من نفهمیدم چه شد! دویدم رفتم منزل آقاجان که کوچۀ بغلی ماست، فکر می کنم مشغول خوردن ناهار بودند، ماجرا را که به آنها گفتم آمدند منزل ما، دیگر شلوغ شده بود و همسایه ها آمده بودند، بعد عده ای به زور رفتند داخل اتاق مادرم، اصلاً کسی نمی توانست داخل شود، دود خیلی زیاد بود، بالاخره خود آقاجانم رفت داخل اتاق و مامانم را بیرون آورد، او را گذاشتیم توی ماشین همان همسایه مان که قبل از همه خبرش کرده بودیم، مادرم را به بیمارستان بردیم، اول رفتیم به بیمارستان کامکار که می گفتند اورژانس نداریم! سوختگی قبول نمی کنیم! بعد رفتیم بیمارستان نکویی و از آن جا برگشتیم.

قبل از این که او را ببرید گفتند او فوت کرده؟
پسر: وقتی می بردیم اصلاً خبر نداشتیم.

یعنی شما که بالای سر جنازه بودید می دانستید جنازه زنده است یا فوت کرده؟
پسر: آن موقع نمی دانستم.
پدر: او دم کرده و داغ بود.
پسر: آن موقع دست هایش سوخته بود، آن قدر بد جور سوخته بود که استخوان پیدا بود.
پدر و مادر: آب شده بود.
پسر: شاید بعد از ظهر آن روز فهمیدم مامانم مرده است، من اصلاً خبر نداشتم.
مادر: دود چشم را نمی سوزاند ولی نمی توانستیم نفس بکشیم، تا چند روز بعد انگاری توی گلویم تکه ای سنگ چسبیده بود، مثل پودر کاکائو، قلمبه، قلمبه شده بود.
پدر: معلوم نیست انگیزه شان چه بوده و این بچه حرفی زده و یا چیزی بوده.
مادر: اهل حرف نبود.

گفتید همسایه روبروئیتان مشغول کار بود؟
پسر: فکر می کنم دو تا کارگر هم داشتند، خودش هم حضور داشت و کمک می کرد.

فاصله در روبروئی با در منزل شما چقدر است؟
پسر: درست روبروی هم هستند.
پدر: ۱۰ متر.

شما که کلید انداختید در باز نبود که؟
پسر: نه! با کلید باز کردم، من هر روز با خاله ام تا خانه را برمی گشتم.
مادر: دستکش هایش هم افتاده بود.
پدر: آنها یک دستکش خزدار بود، همان طور که از دست در آورده بود یکی در آشپزخانه افتاده و یکیش آن طرفتر، ما پس فردای روز حادثه دستکش را بردیم آگاهی، گفته بودند دستکش ها را خودشان گذاشته اند!

دستکش چی بود؟
پدر: دستکش های مشکی است، دستکش مشکی که خانم ها دست می کنند جا گذاشته بودند.
مادر: یا اصلاً همان موقع که کارشان را انجام داده بودند یکی در آشپزخانه…..
پدر: یک لنگه را پای تلفن پیدا کردیم، تلفن را که در آورده و روی زمین رها کرده بودند.

تلفن را هم در آورده بودند؟
پدر: تلفن را هم آویزان کرده بودند، یک لنگه دستکش را کف آشپزخانه و یکی را پای تلفن انداخته بودند.
مادر: روز جمعه بنا بود که خرید عقد دختر چهارده ساله شان را بیاورند و روز سوم فروردین هم ببرند خدمت آقای خامنه ای تا او را عقد کنند، دخترم از سوم ـ چهارم ماه رمضان مشغول خانه تکانی بود، روز سه شنبه من تلفن زدم به منزلش و گفتم که خواهرت ظهر اینجا می آید، شما هم بیائید، شوهرش حسین آقا هم تهران بود، گفت: مامان من برای بچه ها لوبیاچیتی گذاشته ام، ظهر نمی آیم، گفتم: نه، گاز را خاموش کن، بماند برای فردا، گفت: آخر می خواهم زیرزمین خانه را تمیز کنم، گفتم: شما برو کارهایت را بکن و ظهر بیا، این بچه رفته بود تنهائی ۲۰۰ متر زیرزمین را تمیز کرده و شسته بود، ظهر تماس گرفتم، گفتم: چرا نیامدی؟ گفت: منتظرم فائزه بیاید، فائزه آمد و او هم آمد اینجا نهار خورد و روی صندلی تکیه کرد، گفت: مامان آن قدر کار کرده ام که دست هایم دیگر بسته نمی شود، عصر به ما گفت که شما با خواهرم بیائید منزل ما، ما هم عصر رفتیم آنجا، لباسی را که برای عقد بچه اش گرفته بود پوشید، ما تا ساعت ۷ آنجا بودیم و بعد آمدیم، فردا صبح خواهرش تماس گرفت و گفت: مامان از گیتی چه خبر؟ گفتم: از دیشب ندیدمش، گفته بود: می خواهم بروم حمام زیرزمین را تمیز کنم، گفتم: چه کاری! اگر از نردبان سر بخورد و به زمین بیفتد کسی در منزل نیست، به نظرم کسی تلفن ما را هم گوش می داد، مراقب تلفن ما بود، گفتم: پس من هم می روم حیاط را بشویم و یک مقدار رخت هم بریزم داخل ماشین لباسشوئی، گفت: کاری نداری و تقریباً ساعت ۹ و نیم بود که ما تلفن را قطع کردیم، ساعت ۱۰ همین خواهرش که در دبیرستان تدریس می کند تماس گرفت، شب خواب او را دیده بود که مجلس جشنی است، قرآن گذاشته اند، خیلی مفصل، گفت: ساعت ۱۰ من زنگ زدم که بگویم افتخار چه کار کردی؟ من چنین خوابی برایت دیده ام! تماس گرفته و دیده بود که جواب نمی دهد! نگو همان وقت لعنتی کار خود را کرده بود! همان موقع این (قاتل) توی خانه بوده است، می گفت: باز دوباره ده دقیقه بعد تماس گرفتم که خوابم را برایش بگویم، دیدم تلفن اشغال بود! این همان موقع توی خانه بوده و دیده که تلفن زنگ می زند، فوری گوشی را زمین می گذارد! این هم توی آشپزخانه، سیم جاروبرقی توی پریز بود، از پشت سر استخوان گلویش را شکانده فشار داده بودند و آن خط باریک که انگار نخ قرقره انداخته بودند دور گردنش! او آشپزخانه را جارو می کرده، قابلمۀ برنج خیس کرده اش هم روی گاز بود، می گفت: ساعت ۱۱ که باز هم دیدم تلفن اشغال است گفتم حتماً دارد با کسی صحبت می کند! با خیال راحت نمازمان را خواندیم و خوابیدیم، نوه ام هم معمولاً ساعت ۳ و نیم – ۴ از مدرسه می آمد، از قضا آن روز ساعت ۱ و بیست دقیقه از مدرسه می آید، خاله اش می آید و می گوید که آمدم دیدم محمد دم در ایستاده…..خدا نصیب هیچکس نکند.
پدر: همسرش در میان خاندان پورمحمدی جور دیگری بود.
مادر: شوهرش آدم بسیار خوبی بود.
پدر: دامادم منفور اینها بود .



آموزش برنامه ریزی امنیتی برای مبارزه


لازم است که با روشهای مورد استفاده نیروهای حکومت برای جلوگیری از به نتیجه رسیدن اعتراضات آشنا شویم . این متن به شما کمک میکند که قبل از خارج شدن از خانه ، برنامه ریزی مناسب و دقیق برای تجمع اعتراضی داشته باشید .
برای این منظور ، طرح محرمانه همت را بررسی میکنیم .







با شکل گیری تجمعهای اعتراضی ، مسئولیت اصلی کنترل شهر تهران از نیروی انتظامی گرفته شده و به قرارگاه‌های سپاه پاسداران داده میشود . بنابراین هنگام برنامه ریزی ، روشهایی را پیدا کنید که برای مبارزه با نیروهای سپاه پاسداران مناسب باشند .
همان طور که درعکس زیر میبینید ، حفظ امنیت صدا و سیما برای حکومت بسیار مهم است . یکی از هدفهای شما باید تجمع در برابر سازمان صدا و سیما و تلاش برای تسخیر آن باشد .




همان طور که در عکس زیر میبینید ، یکی از راهها ، مسدودکردن خیابان‌ها و معابر است . در زمان تجمع ، در هر خیابانی که هستید ، با هر وسیله ای که میتوانید ، آن مسیر را کاملا مسدود کنید تا هیچ ماشین و موتوری امکان عبور نداشته باشد تا پیوستگی مکانی نیروهای حکومتی را از بین ببرید و در برنامه ریزی آنها تاخیر ایجاد کنید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، در تجمعهای اعتراضی ، عملیات روانی اجرا می‌شود . به عنوان مثال در تجمعها ، با این‌که هیچ خطری مردم را تهدید نمیکند ، نیروهای اجرایی عملیات روانی که در میان مردم پراکنده هستند ، با ایجاد هیاهو و شایعه و حالت ترس ، مردم را به فرار و ترک محل تشویق میکنند .




همان طور که در عکس زیر میبینید ، گسترش اعتراض به شهرها و شهرکهای اطراف شهر تهران ، یکی از آسیب پذیریهای نیروهای حکومتی است .



همان طور که در عکس زیر میبینید ، یکی از مسئولیتهای نیروهای حکومتی در اعتراضات مردمی ، تهیه فیلم و عکس است که بعد از بازداشت افراد ، در پرونده شان قرار خواهد گرفت . برای شرکت‌ در تجمع ، ماسک برای پوشاندن صورت ، کلاه برای پوشاندن سر ، شال‌گردن و عینک دودی همراه داشته باشید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، باز هم بر اجرای عملیات روانی تاکید شده است . در صورتی که برنامه ریزی برای شرکت در تجمع اعتراضی را با دوستانتان بصورت گروهی انجام داده اید ، به این مسئله توجه کرده و فریب عملیات روانی را نخورید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، مجروحان در تجمعهای اعتراضی به بیمارستانهای هماهنگ شده منتقل میشوند و بسیاری از آن‌ها در بیمارستان بازداشت میشوند . اگر در حین تجمع کسی مجروح شد ، با صدای بلند درخواست پزشک کنید و حتی‌الامکان به آمبولانسهایی که در این موقعیتها سریع به محل میرسند ، اعتماد نکنید .
همان طور که در عکس زیر میبینید ، در زمان تجمع ، شبکه تلفن‌ همراه و اینترنت در محدوده تجمع به شدت تضعیف شده یا قطع میشود .
 با توجه به این نکته ، لازم است چینش افراد گروه شما در مکان تجمع اعتراضی ، طوری باشد که با کمی پیاده روی ، به دیگر اعضای گروهتان رسیده و پیام را به او منتقل کرده و سپس از وی فاصله بگیرید و به همین ترتیب ، او پیام را به دیگر افراد گروه منتقل کند .
لازم است قبل از شرکت در تجمع اعتراضی ، برآورد مناسبی از نقشه مکان موردنظر داشته باشید که به شما در چینش افراد گروهتان و برنامه ریزی برای فعالیتهایتان ، کمک خواهد کرد .








مکالمات ستاد عملیات نیروی انتظامی تهران - ۱۳۸۸

https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjBk5kf4DLEfk04nIvP0xgfccQYChIeJNzt6Yk-iQ_uVF9L-q5S83-pnxQzR_T1xPld5iQ0SGNfMXPCl9QO6cgePozqXsNdYF13yLxffsaVp87KXBza7D3U5KZ8A0fnzuOS_PNTCjtn2eJm/s640/15.jpg

https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEho4uvlsQ0YHhnC1o53rl6TMpmYNeZXrYVUiRdHdS96JaNnu9fas2Cr_V7LsUXIinkWPF00ZWiL0PPi7e01lk5O5E7AJc2JqrDIXOJWHHlExcf7rkWuiEqinsnUfGtWDkrgJwOZ2mR76162/s1600/1365.jpg

در این فایلهای صوتی ، صدای سرتیپ پاسدار احمدرضا رادان در ستاد عملیات نیروی انتظامی شنیده میشود :

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۲۲


https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEizts09eoDH2HMmd2x85JcW8LfYuDybvWm5yVJRGj77jzuz9B4SVW3F8mTrLRZyfzPka8fuqgAFJs-cNdHzFBmCNPfWE5XCZwwBPXkHhGfYFjVrt1v7H6YfNN7vEOEyXgloDHZ1r5vqI62I/s1600/1.jpg

 https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh37bBiQUzmduFEuXBZfbcXoS-HjYqcopbXM2-0fuLtJkBnto8-HWghVVTQh7KGadA_rINqSlL0_HlZpZ037SD6PlNzlON8VcbCUDLz5XrYMHOW5yGHu6QS5Z4nRq3tywFbHjHHZtHApnUY/s1600/Khancherli51194-3.jpg

سرهنگ محسن خانچرلی تا شهریور ۱۳۸۹ ، معاون عملیات فرماندهی انتظامی تهران بزرگ (فاتب) بود و بعد به ریاست پلیس پیشگیری تهران بزرگ ارتقا یافت و پس از ارتقای درجه ، در حال حاضر با عنوان سردار خانچرلی ، فرمانده انتظامی غرب تهران است .
در این فایلهای صوتی ، صدای محسن خانچرلی در ستاد عملیات نیروی انتظامی شنیده میشود : 

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۱۰/۶

فایل صوتی تاریخ ۱۳۸۸/۹/۱۶


فایل صوتی همایش حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی - ۱۳۷۸


بعد از فاجعه کوی دانشگاه تهران در تیرماه ۱۳۷۸ و کشته شدن تعدادی از دانشجویان و زخمی شدن و دستگیری عده قابل توجهی از مردم و دانشجویان ، ابعاد امنیتی این موضوع با حضور مسئولان سازمان حفاناجا (حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی) در شهریور ۱۳۷۸ بررسی شد .

فایل شماره ۱ ( جدی )
فایل شماره ۲ ( طاها طاهری و محمدعلی نجفی )
فایل شماره ۳ ( مجید علوی )
فایل شماره ۴ ( محمدرضا نقدی )

فایل شماره ۵ ( کلانتری )
فایل شماره ۶ ( محمد شفیعی )
فایل شماره ۷ ( محمد نیازی )

فایل شماره ۸ ( طاها طاهری ) 
فایل شماره ۹ ( طاها طاهری )
فایل شماره ۱۰ ( طاها طاهری )

طاها طاهری ( با نام مستعار مسعود صدرالاسلام) معاون سازمان حفاناجا در سال ۱۳۷۸


محمدرضا نقدی ، رییس سازمان حفاناجا در سال ۱۳۷۸




مجید علوی ، قائم‌ مقام وزیر اطلاعات در سال ۱۳۸۸
محمد نیازی ، رییس سازمان قضایی نیروهای مسلح در سال ۱۳۷۸ 


محمد شفیعی ، معاون اطلاعات مردمی در وزارت اطلاعات در سال ۱۳۷۸ : مصاحبه - اطلاعات بیشتر

  
 

حمیدرضا عسگری : بازجو و رانت خوار

سایت جرس در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۲ به نقل از یک وبلاگ نوشت :

 یکی از مذاکره کنندگان هسته ای که با عنوان مشاور حقوقی وزارت امور خارجه و مشاور حقوقی سازمان انرژی اتمی ایران در مذاکرات حضور می یابد ، بازجوی امنیتی است و با نام مستعار "مهدوی" در معاونت اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات فعالیت دارد. ایشان در جریان بازجویی های اخیر به عنوان مشاور مجید علوی ( قائم مقام منصوب احمدی نژاد در وزارت اطلاعات ) در کلیه بازجویی ها از شخصیت های اصلاح طلب حضور موثر داشته به طوری که برای تحت فشار قرار دادن متهمان دستور داده بود تا در مراجعه به دستشویی اعمال محدودیت صورت پذیرد. مهدوی یا همان عسکری در ضرب و شتم متهمان بسیار بی رحمانه عمل کرده تا جائی که حتی متهمان زن نیز از دست وی در امان نبوده اند.



 حمیدرضا عسگری، نفر وسط



سایت کلمه در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۴ اطلاعات بیشتری درباره این بازجو منتشر کرد:

حمیدرضا عسگری که در جلسات توبیخ مذاکره کنندگان و تخریب برجام در کمیسیون ویژه مجلس نهم، سعید جلیلی را همراهی می کرد، از چهره های دارای سوابق سوء امنیتی است که توسط برخی زندانیان سیاسی که بازجوی آنها بوده، شناسایی شده است. عسگری که از نزدیکان غلامحسین محسنی اژه ای و سعید جلیلی است، همان بازجوی اطلاعاتی است که آیت الله هاشمی رفسنجانی در مراسم افطار با اصحاب رسانه از وی به عنوان “بازجوی ناخوب” یاد کرد و نقش وی در پرونده سازی برای مهدی هاشمی را متذکر شد. هاشمی اشاره کرده بود که این فرد پس از سه ماه تلاش ناکام برای اعتراف گیری از مهدی هاشمی، سناریوی اخذ عفونامه از وی را طراحی کرد و البته باز هم به جایی نرسید. 
این چهره امنیتی که به عنوان نور چشمی محسنی اژه ای شناخته می شود و در دوران حضور وی در وزارت اطلاعات با ارتقای ناگهانی رو به رو می شود، از جمله عوامل بازجویی در پرونده های پس از سال ۸۸ بوده است که همزمان در تیم مذاکره کننده هسته ای دوره سعید جلیلی نیز عضویت داشته و در اکثر سفرها و دیدارها همراه وی بوده است. پرونده مهدی هاشمی، آخرین پرونده ای بود که اژه ای عسگری را مسئول رسیدگی به آن کرده بود؛ اما تنها پرونده نبود. 

بازجوی زندانیان سیاسی؛ عضو تیم هسته ای سعید جلیلی 

حمیدرضا عسگری با نام های مستعاری از جمله مهدی موسوی، در سال های اخیر بازجویی از برخی اعضای رده بالای ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی و زندانیان سیاسی سبز را هم برعهده داشته است. او در کار خود به خشونت بسیار و اعتراف گیری همراه با ضرب و شتم و تهدید و ارعاب شهرت دارد.
عسگری از شهر اصفهان به استخدام اداره کل اطلاعات آن استان در آمد. سپس با خوش خدمتی در پرونده برخی نزدیکان آیت الله منتظری، خود را به تهران منتقل کرد و در دهه ۷۰ با نماینده وقت دادستان در وزارت اطلاعات یعنی غلامحسین محسنی اژه ای ارتباط نزدیکی برقرار کرد و به یکی از چهره های اطلاعاتی مورد اعتماد محسنی اژه ای بدل شد.
وی پس از جلب نظر مقامات بالا در پرونده های سیاسی، با اعمال نفوذ نهادهای امنیتی به سمت مدیرکل نهادهای بین المللی در وزارت اطلاعات منصوب شد تا پای او از همین جایگاه به مذاکرات هسته ای باز شود. آن هم در حالی که همین فرد در دوره نخست مذاکرات هسته ای جمهوری اسلامی ایران با قدرت های بزرگ در دولت خاتمی، بارها به عنوان یکی از مخالفان جدی هرگونه توافق در موضوع هسته ای، به گزارش نویسی منفی برای مراجع بالاتر پرداخت .
اما پس از به دولت رسیدن محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری نهم، با توجه به حضور غلامحسین محسنی اژه ای در راس وزارت اطلاعات، عسگری هم به جایگاهی بالا در وزارت اطلاعات نائل شد. او بازجویی از سید حسین موسویان عضو ارشد تیم مذاکره کننده هسته ای در زمان حسن روحانی را هم برعهده داشت.
عسگری در دوره حضور علی لاریجانی به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی و مذاکره کننده ارشد هسته ای، از حوزه مربوط به مذاکرات کنار رفت و به فعالیت خود در وزارت اطلاعات مشغول بود تا آنکه با حضور جلیلی در شورای عالی امنیت ملی، او نیز دوباره به مذاکرات هسته ای بازگشت. 

چهره مورد اعتماد امنیتی یا کاسب تحریم و متهم اختلاس 

حمیدرضا عسگری از جمله عوامل امنیتی است که بدون نام در سایت رجانیوز قلم می زند .
او حتی در انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ نیز برای پیروز کردن جلیلی به هر قیمت، در مسیر کارشکنی و حذف جریان منتقد حاکمیت یکدست گام برداشت. به طوری که نقل شده که او با حضور در یکی از جلسه های شورای نگهبان، تلاش می کند با سندسازی و جعل مدرک اثبات کند که حسن روحانی جاسوس انگلستان است!
اما این چهره مدعی اصول و ارزش ها، در عین حال دلالی از تنگناهای تحریم و کاسبی با رنج های ملت را هم در کارنامه خود دارد.کلاهبرداری دو میلیون دلاری از سازمان انرژی هسته ای، یکی از پرونده های اقتصادی عسگری است. ماجرا از این قرار است که او در دوره مدیریت فریدون عباسی بر سازمان انرژی اتمی، نرم افزاری را با قیمت ۲ میلیون دلار به این سازمان پیش فروش می کند، اما هرگز نرم افزار را تحویل نمی دهد. این پرونده در اداره کل حقوقی سازمان انرژی اتمی و همچنین وزارت اطلاعات مفتوح است، اما به نظر می رسد اعمال نفوذ حامیان امنیتی و قضایی وی، مانع از پیگیری این پرونده فساد شده است.

روح الله زم در ۱۳۹۴/۷/۲۵ اطلاعات بیشتری را درباره این بازجو منتشر کرد:

دوم اسفند سال ٨٨، يكي از زندانيان سياسي كه به شديدترين وجه مورد آزار و اذيت قرار گرفته و به قيد وثيقه آزاد شده بود، با واسطه و در وب‌سايت جرس، هويت و چهره بازجوي معروف اصفهاني اوين با نام مستعار وزارتخانه‌اي «مهدوي» و نام اصلي «اميرحسين – حمیدرضا عسگری» را افشا كرد. 
به فاصله دو روز پس از انتشار خبر، اين زنداني سياسي كه به قيد وثيقه آزاد گردیده بود، بلافاصله مجددا بازداشت و به مدت دو ماه در بند ٢٠٩ به صورت غيرقانوني نگهداري شد و حكم قطعي تجديد نظر همان‌جا به وي ابلاغ گردید تا از وي اعتراف بگيرند كه او «بازجوي اصفهانی اوين» را شناسايي كرده است.
طی هفته‌های گذشته، با افزایش حملات دلواپسان به تیم مذاکره کننده هسته‌ای که با برگزاری جلسات تخریب برجام در مجلس (با تلاش تیم مذاکرات سعید جلیلی) هم‌زمان شد، دوباره نام اين فرد كه از همراهان سعید جلیلی بود بر سر زبان افتاد؛ از جمله افتخارات این فرد كه گاهي به نام «اميرحسين» و گاهي به نام «حميدرضا» خوانده مي شود، همراهی با «عماریون» در برنامه پرونده سازی علیه تیم هسته‌ای دولت اصلاحات بود. وي ساكن شهرك محلاتي و داري ليسانس الهيات است؛ مدركي كه هيچ ربط كارشناسي به انرژي هسته اي ندارد.
این فرد که پیش‌تر آیت‌الله «هاشمی رفسنجانی » نيز از وی با عنوان «بازجوی ناخوب» یاد کرد، همان کسی است که «مهدی هاشمی» فرزند هاشمی رفسنجانی را در زندان مورد بازجویی قرار داده بود.
یک فرد آگاه نزدیک به تیم مذاکره کننده هسته‌ای در دولت اصلاحات (که به دلیل ملاحظات امنیتی نخواست نامش فاش شود)، درباره حضور این «بازجو» در کنار «سعید جلیلی»، با اشاره به «دیدار تاریخی احمدی‌نژاد و روحانی» در روزهای ابتدایی آغاز به کار دولت نهم و رد پیشنهاد همکاری احمدی‌نژاد توسط روحانی به خبرنگار «سحام» گفت: «با تمام تغییرات صورت گرفته در قوه قضائیه و وزارت اطلاعات، اما هم‌چنان تیم پرونده ساز برای حسن روحانی، همکارانش در تیم مذاکره کننده هسته‌ای و شورای‌عالی امنیت ملی، از قدرتی فراقانونی و مافیایی برخوردارند و برنامه‌های خود را به صورت مافیایی از کانال‌های مختلفی به پیش می‌برند.»
این فرد آگاه نزدیک به تیم مذاکره کننده هسته‌ای، به همراهی بازجوی ناخوب «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» با سعید جلیلی در جلسات تخریب برجام اشاره و با بیان چگونگی پرونده سازی‌های وابستگان قرارگاه عمار علیه تیم مذاکره کننده دولت اصلاحات گفت: «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» به خواست سعید جلیلی وارد تیم مذاکره کننده هسته‌ای شد و با ماموریت وزارت اطلاعات وقت با اطلاع احمدی‌نژاد، مسئولیت پرونده سازی علیه تیم مذاکره کننده هسته‌ای حسن روحانی در دولت اصلاحات را برعهده گرفت.
وی افزود: «عسگری» پیش از همه، به سراغ سخن‌گوی تیم مذاکره کننده هسته‌ای در دولت خاتمی «سید حسین موسویان» و گزینه نخست پیشنهادی دولت نهم برای وزارت امورخارجه رفت که از پذیرش مسئولیت وزارت امور خارجه و همکاری با احمدی‌نژاد سرباز زده بود.
این فرد نزدیک به تیم مذاکره کننده هسته‌ای دولت اصلاحات که خود توسط «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» مورد بازجویی قرار گرفته است، ضمن اشاره به وابستگی «عسگری» به عماریون به خبرنگار «سحام» گفت: از جمله ماموریت‌های این فرد، پرونده سازی علیه همکاران حسن روحانی در شورای‌عالی امنیت ملی به منظور «جاسوس» جلوه دادن روحانی بود تا هم از ورودش به انتخابات آینده جلوگیری کند و هم با تغییر جهت نگاه‌ها، اشتباهات تیم قبلی مذاکره کننده هسته‌ای را سرپوش بگذارند.
وی در ادامه افزود: در راستای این هدف، «عسگری» چند نفر از کارشناسان سازمان انرژی اتمی را که با تیم و تفکرات آقای روحانی همراه بودند، جهت بازجویی به ستاد خبری و مکان‌های دیگر فرا خواند و از آن‌ها با دادن «وعده و وعید» یا ایجاد «رعب و وحشت» درخواست همکاری نمود. وی به دنبال آن بود که این افراد طی یک «فرآیند اعتراف‌گیری» ساختگی، اعتراف کنند حسن روحانی «جاسوس غرب» است.
این فرد آگاه با اشاره به افشاگری‌های خانواده هاشمی رفسنجانی، پس از حضور بازجوی «مهدی هاشمی» در جلسات تخریب برجام مجلس گفت: یکی دیگر از افرادی که «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» برای وی پرونده سازی کرد، «شاهین دادخواه» مشاور پیشین حسن روحانی در شورای‌عالی امنیت ملی است که دوبار قبل از بازداشت، توسط این «بازجوی ناخوب»،‌ بازجویی شده است. عسگری طی بازجویی دادخواه، برای رسیدن به اهداف گروهی و باندی عماریون، از هیچ روش غیر انسانی کوتاهی نکرد.
این منبع آگاه گفت: پس از صدور حکم نیز، دست پنهان عسگری ‌و دوستانش برای ایجاد شرایط سخت در زندان و محروم کردن دادخواه از حقوق اولیه یک زندانی (حق مرخصی، امکان درمان پزشکی و نداشتن ملاقات هفتگی با خانواده‌) فعال بوده است.
وی در ادامه افزود: «شاهین دادخواه » در حالی پنجمین سال بازداشت خود را طی می‌کند که پس از آغاز روند تعطیلی بند ۳۵۰ اوین (بند زندانیان سیاسی)، ابتدا به قرنطینه بند هفت و سپس به بند هشت این زندان منتقل و بدون در نظر گرفتن قانون «تفکیک جرایم زندانیان» در کنار زندانیانی با جرایم مالی، دزدان دریایی و… نگهداری می‌شود.
این همراه تیم مذاکره کننده هسته‌ای دولت اصلاحات، با اشاره شرایط سخت و فشارهای اعمال شده بر این زندانی سیاسی و برشمردن آن‌ها بیان کرد: «با تغییر دولت احمدی‌نژاد و روی کار آمدن روحانی، نه تنها شاهد بهبود شرایط و برخورداری دادخواه از حقوق اولیه یک زندانی نبوده‌ایم، بلکه با گذشت زمان بر فشارهای فرا قانونی برای پرونده سازی مجدد علیه این عضو تیم مذاکره کننده هسته‌ای افزوده شده است.»
وی در ادامه افزود: «به طور مثال آقای دادخواه زمانی که در بازجویی و سلول انفرادی بود پدرش را از دست داد. تا مدت‌ها بازجویانش، نیز این خبر را از او پنهان کرده تا بتوانند از آن به عنوان یک حربه در آزار بیشتر و شکستن روحیه این زندانی بهره گیرند. حتی پس از بیان این خبر متالم کننده، با درخواست مرخصی و حضور وی بر سر خاک پدر نیز مخالفت کردند، حتی با حضور در مراسم چهلم و سالگرد پدر مرحوم‌اش.»
این منبع نزدیک به تیم مذاکره کننده هسته‌ای دولت اصلاحات، با اشاره وضعیت بیماری و نارسایی کلیه این زندانی سیاسی و عدم همکاری مسؤلان جهت فراهم کردن امکان درمان یادآور شد: «علی‌رغم تشخیص پزشکان بهداری زندان مبنی بر نیاز به مراجعه دادخواه به بیمارستان تخصصی جهت آغاز درمان و جلوگیری از صدمات جبران ناپذیر بیماری در آینده و حتی با تقبل پرداخت تمام هزینه‌های درمان توسط این زندانی سیاسی، تا این لحظه هیچ‌گونه پاسخ روشنی مبنی بر موافقت یا مخالفت رسمی و مکتوب به خانواده وی داده نشده است.»
وی در ادامه افزود: «در آخرین پیگیری‌ها هم پس از چندماه امروز و فردا کردن و به هفته دیگر حواله دادن و درد کشیدن‌های مداوم زندان سیاسی بیمار، دادستان تهران به وکیل وی گفت: «چرا می‌خواهید این همه هزینه کنید، به زودی آزاد می‌شود. انشاءالله آن زمان راحت‌تر پیگیر درمانش خواهید بود!»
این منبع آگاه، به یکی از نکات مهم و غیرقانونی اعمال شده در پرونده «دادخواه» پرداخت و گفت: ثبت نام «شاهین دادخواه» در لیست زندانیان با نام مستعار، موجب شده امکان حق ملاقات هفتگی به طور دو طرفه از وی و‌ خانواده‌اش سلب شود. این موضوع خود نشان‌دهنده وجود برنامه‌ای هدف‌مند به منظور جلوگیری و بی‌ثمر کردن پیگیری‌های خانواده این زندانی در مجامع بین‌المللی‌است.»
وی در انتها افزود: «در یک‌سال گذشته در چند نوبت خانواده وی با مدد گرفتن از وکیل خصوصی، خواهان فراهم شدن شرایط ملاقات با این زندانی شده‌اند که در نهایت اردیبهشت ۹۴، پیش از آغاز ماه رمضان با وعده کنار هم بودن خانواده در عید فطر، تلویحا به آن‌ها گفته شد نیازی به این‌کار نیست، فقط کافی‌است تا عید فطر صبر کنید. بدین ترتیب باز هم به دلایلی که مشخص نیست، تا این زمان (مهر۹۴) که چند ماه از ماه رمضان و عید فطر گذشته، حق ملاقات هم‌چنان از آن‌ها دریغ شده است.»
شاهین دادخواه متولد ۱۳۵۰ کار‌شناس سیاسی، امنیتی کشورهای خاورمیانه است که لیسانس خود را از دانشگاه ناپل ایتالیا، فوق لیسانس را از داشگاه بیکنت آنکارا در ترکیه و دکترای خود را در رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه مادرید اسپانیا دریافت کرده است.
وی که در سمت مشاور در شورای‌عالی امنیت ملی و جزو اعضا مذاکره کننده هسته‌ای تیم حسن روحانی مشغول به کار بوده، سابقه شرکت در مذاکرات ایران- آمریکا در افغانستان، شرکت در مذاکرات سه جانبه ایران- عراق- آمریکا در سال ۸۶ به سرپرستی کاظمی قمی سفیر ایران درعراق و همکاری با مرکز مطالعات استراتژیک را در کارنامه خود دارد.

به گزارش «سحام» یکی دیگر از افرادی که قربانی مطامع باندی و گروهی «امیرحسین/ حمیدرضا عسگری» گردیده، «هنگامه شهیدی» فعال عضو حزب اعتماد ملي و مشاور مهدي كروبي ، روزنامه نگار و فعال حقوق بشراست که پیش‌تر جزو لیست بازداشت شدگان در کودتای انتخاباتی سال ۸۸ قرار داشت و پس از شکنجه‌های فراوان، با تحمل ٦ سال زندان، آزاد شد.
یکی از نزدیکان این زندانی سیاسی سابق در گفت وگویی با خبرنگار «سحام»، از فشارهای جسمی و روحی وارده به این زندانی در طول مدت بازداشت پرده برداشت.
وی به خبرنگار «سحام» گفت: از زمان بازداشت هنگامه شهيدي، «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» به عنوان سرتيم بازجويي حضور داشته و به شخصه وي را مورد ضرب و شتم هاي شديد و فحاشي و بي حرمتي قرار داده است تا از وي اعتراف بگيرد به عنوان جاسوس انگليس به مهدي كروبي مشاوره داده و خط دهي كرده است تا مردم به خيابانها بريزند.
اين منبع آگاه با اشاره به تهديدات مكرر هنگامه شهيدي به اعدام از سوي «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» خاطرنشان كرد: در زمان بازداشت ايشان تا ٤٥ روز هيچ فردي حتي خانواده وي در جريان مكان نگهداري او نبودند و نام وي حتي در ليست زندانيان قانوني اوين ثبت نشده بود.
به گفته اين منبع آگاه پس از ضرب و شتم هنگامه شهيدي توسط «اميرحسين/ حمیدرضا عسگری» حتي بهداري اوين از پذيرش او به جهت وخامت وضع سر باز زده بود و وي چندين نوبت با بدترين وضع جسمي به بهداري اوين منتقل شده بود.
اين منبع آگاه اضافه كرد: خانم شهيدي چندين مرتبه به رييس زندان اوين نامه نوشته و گزارش وضعيت خود را اعلام كرده بود كه رييس وقت زندان اوين به جهت پيگيري وضعيت وي از كار بركنار شد.
اين منبع آگاه در پایان گفت: خانم شهيدي هم‌چنان درگير مشكلات به وجود آمده پس از آسيب‌هاي سال ٨٨ است.

با افشای نام مستعار این فرد و بررسی اخبار سال های گذشته ، مشخص شد که وی ، بازجوی علی اصغر غروی و عماد بهاور نیز بوده است و در سال های گذشته نیز بازجوی اعضای نهضت آزادی بوده است.







 






مزدوران سفارت ایران در فرانسه - ۱۳۸۹

در روز ۱۳۸۹/۱۱/۱۷ تعدادی از کارکنان و وابستگان سفارت حکومت ایران در فرانسه ، با اتوبوس به منزل سابق خمینی در نوفل لوشاتو منتقل شدند تا مراسم جشن دهه فجر را برگزار کنند .
همزمان عده‌ای از ایرانیان معترض با حمل تصاویر مربوط به شهدای جنبش سبز ، زندانیا ن ، اعدامی‌ها و پلاکارد شعارهای آزادی‌خواهانه درآنجا حاضر شدند .