قربانیان قتل های زنجیره ای : فخرالسادات برقعی


فخرالسادات برقعی ، دبیر دبیرستان در قم و مادر سه فرزند ، در ۱۳۷۴/۱۲/۱۶ در ۳۱ سالگی در خانه اش با طناب و سیم کشته شد . قاتل یا قاتلین پس از قتل، شیرهای گاز شهری خانه را باز کرده بودند تا آتش سوزی ایجاد شود و با امحاء جرم و به آتش کشیدن جسد و خانه ، رد جنایت را پاک کنند.
اکبر گنجی در یادداشتی به طور خاص به ماجرای قتل خانم برقعی پرداخته و در آن از مصطفی پورمحمدی ( معاون فلاحیان در وزارت اطلاعات و عضو هیئت منصفه دادگاه ویژه روحانیت در محاکمه عبدالله نوری ) نام میبرد . شوهر فخرالسادات برقعی ، پسرعمو و برادرزن مصطفی پورمحمدی است .
برقعی در در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد .

روزنامه کیهان گزارشش را اینطور نوشت :

قم – خبرنگار کیهان :یک گروه ویژه از مأموران نیروی انتظامی ناحیۀ قم مسئولیت بررسی جنایت فجیع منطقۀ سالاریۀ این شهر را عهده دار شد، یک مقام مسئول در ناحیۀ انتظامی قم اعلام کرد: تا کنون دو نفر که مظنون به نظر می رسیدند در این ناحیه دستگیر شده اند، به گزارش خبرنگار ما در پی به قتل رسیدن یکی از دبیران متعهد، مؤمن و حزب اللهی که به صورت مشکوکی اتفاق افتاده است مأموران نیروی انتظامی جستجوی وسیعی را برای شناسائی قاتلان این جنایت فجیع آغاز کرده اند، مقتوله که فخرالسادات برقعی نام داشت یکی از دبیران متعهد دبیرستان قم بود، وی روز چهارشنبۀ گذشته در منزل مسکونیش با نقشۀ قبلی فرد یا افرادی به طرز فجیعی به قتل رسید و جسدش توسط قاتل یا قاتلان به آتش کشیده شد، متهم یا متهمان پس از آن شیر گاز شهری منزل مقتوله را باز گذاشته و فرار کردند، بر اساس این گزارش نیروهای آتش نشانی قم وارد عمل شدند و آتش را خاموش کردند، ابراهیمی مسئول آتش نشانی قم به خبرنگار ما گفت: این عده قصد داشتند منزل مسکونی مقتوله را منفجر کنند، وی افزود: ساعتی پس از حادثه یکی از اعضای خانواده که با این صحنه مواجه شده بود دیگر بستگان را از موضوع مطلع کرد و آنان با جنازۀ سوخته شدۀ خانم فخرالسادات برقعی مواجه شدند، معاون سیاسی فرمانداری قم در گفتگوی تلفنی با خبرنگار ما این جنایت را مظلومانه و فجیع تلقی کرد و اظهار امیدواری کرد که به زودی عاملان آن دستگیر شوند، یادآور می شود ایة الله جوادی آملی بر پیکر این بانوی متعهد، انقلابی و حزب اللهی نماز میت اقامه کرد.


قتل به صورتی حرفه ای اجرا گردیده بود و اثر و رد پائی از قاتل و یا قاتلان بر جای نمانده بود! با ریختن مواد محترقه و آتش در اتاق مقتوله و باز کردن شیرهای گاز تا ساعاتی بعد خانه منفجر می شد و هیچ اثری از جنایت نمی ماند و حادثه به یک آتش سوزی یا انفجار گاز تعبیر می شد! گاز شهری با تأخیر آتش می گیرد و باید محیط بسته باشد، بنابر این با بستن همۀ درهای خانه فرصت دور شدن قاتل از محل فراهم می شد و ساعاتی بعد خانه منفجر می گردید .
اطلاع دقیق قاتل از ساعات رفت و آمد فرزندان و خانواده برقعی به منزل و مدت زمان تنها بودن وی و اشتغال مادر و پدرش به نحوی که در این ساعات نمی توانسته اند به منزل بروند نیازمند شنود است .
قاتل علیرغم این که از بامداد روز حادثه همسایه روبرو مشغول تعویض در خانه خود بود و چند کارگر به همراه صاحب خانه در آنجا حضور داشتند وارد منزل برقعی شد!
قفل درب شکسته نشد و شاید در با استفاده از کلید گشوده شده است و شاید مقتول بر اساس یک آشنائی و اعتماد قبلی در را به روی قاتل باز کرده است . بنابر این سه ویژگی قتل ، مشکوک و حرفه ای بودن محرز شده است .
شوهر فخرالسادات برقعی مورد سوء ظن قرار می گیرد اما پس از چند ماه تحقیق با توجه به شهادت دادن خانوادۀ مقتوله و سایر گزارشات مبنی بر حسن اخلاق و معاشرت وی با همسرش و نیز سایر اطلاعات در مورد عدم مراجعه وی به منزل خویش در روز حادثه ، طی حکم مورخ ۱۳۷۵/۹/۳ دادرس ویژه و ابوالفضل زند رئیس شعبه ۱۴۸ محاکم عمومی تهران، تبرئه می گردد، در متن این حکم ابتدا گردش کار پرونده درج شده است که عموماً مؤید اظهارات خانوادۀ مقتوله در مصاحبه ای است که می خوانید، در این حکم همچنین آمده است که به گفتۀ همسایۀ روبرو در حدود ۱۲ ظهر فردی کوتاه قد با کت چهارخانۀ قهوه ای طوسی و داشتن پوشه ای در زیر بغل از خانۀ مقتوله خارج شده است .

گفتگوی عمادالدین باقی با پدر فخرالسادات برقعی
 
در ابتدا خودتان را معرفی نمائید
آقای برقعی: من سیدعلی برقعی فرزند علی اکبر متولد قم هنگامی که مطلع شدم این واقعه (قتل دخترم) رخ داده است در منزل بودم، زنگ در خانه را زدند، متوجه شدم نوه ام در می زند، به من گفت: باباجان بیائید منزل ما، اتاق مادرم دود گرفته است، من به سرعت دویدم، یک بار هم به زمین افتادم، عیالم هم پشت سر من می دوید، وقتی به منزل دخترم رسیدم دو سه نفر آنجا بودند، همسرم داد زد: مردم کمکم کنید، من سعی کردم داخل شوم اما مردم نمی گذاشتند بروم داخل منزل، هفت – هشت نفری بودند که مانع می شدند، دست آنها را کنار زدم، داخل ساختمان که شدم چشم هایم نمی دیدند، نمی توانستم نفس بکشم، رفتم به اتاق دخترم، گفتم: یا علی کمکم کن، چشم هایم باز بود ولی هیچ نمی دیدم، نمی توانستم نفس بکشم، به صورت مقطع حرف می زدم، پیکر فرزندم را بغل گرفتم و تکرار کردم: خدایا کمک کن، سعی کردم دوباره بلند شوم، دیدم دخترم همراهم نمی آید، دوباره گفتم: یا خدا کمکم کن و فشار آوردم به زمین، فرزندم از جا کنده شد، او را بردم دم در هال و خواباندم روی زمین، دیدم لبهایش متورم است، حتی ترسیدم ببوسمش، پیش خودم فکر کردم که شاید به او سیانور خورانده و یا موادی داده باشند.
دو نفر پیکر دخترم را از من گرفتند، همان طور که من روی او خم شده بودم به زور او را گرفتند و به حیاط بردند، من هم به دنبالشان رفتم، گفتند: آقا زنده است، گفتم: آقا چه می گوئید زنده است؟ بچه ام دم کرده است، ناگهان چشمم افتاد و دیدم دست بچه ام از انگشتان تا پائین مچ آب شده و استخوان ها بیرون زده است، پایش هم تا مچ ترکیده و انگشت هایش سبز شده بود، دخترم را از من و همسایه روبرو گرفتند، ماشینی داشت و آورد، او را داخل ماشین گذاشتند، من هم کمک کردم پاهایش را داخل گذاشتم و پسر بزرگش را کنارش نشاندم، بعد به دو برگشتم به اتاق، گفتم: خدایا چه می بینم؟ تخت را که نگاه کردم دیدم موادی روی آن هست که آتش نیست ولی مثل گازی که روشن باشد و کم کم بسوزد از هم می پاشد، چیزی مثل پودری که شیر کاکائو قاطی آن شده باشد، در همان حین متوجه شدم که جای دخترم روی تخت سالم است ولی مواد حالتی چسبنده داشت، خشک بود و مثل نبات خشک، به نظرم رسید گوشۀ تخت گوئی می خواهد شعله بکشد، یک سطل آب برداشتم و لب تخت را خاموش کردم.
زمان زیادی طول کشید، رئیس کلانتری آمد، مأموران آتش نشانی هم رسیدند، آنها وسائل تمام اتاق ها را بیرون ریختند، نه شعله ای بود و نه آتشی، گفتیم: آقا این کار را نکنید، زن های همسایه هم داد زدند: نکنید، گفتند: این خانم خودسوزی کرده است! زن ها بد و بیراه گفتند، مسئول آتش نشانی فهمید که اشتباه کرده است، گفت: من اشتباه گفتم، بعد از این جریان همسایه ها ما را بردند بیرون حیاط و در حالی که تلاش می کردم باز گردم من را به زور آوردند این جا، در منزل را بستند و پلیس آمد، در اتاق نشسته بودم که آقائی که نمی خواهم نامش را بیاورم! و از همان ساعات اول مراقب ما بود آمد، رفقا و همکاران من هم اینجا نشسته بودند، تقریباً ساعت یک ونیم یا دو بعد از نیمه شب بود، تماس گرفتند با آن شخص (پورمحمدی) در هیأت اعزامی که به عراق رفته و برگشته بودند و در سرپل ذهاب بودند و گفتند: به تهران نروید، به این جا بیائید، صبح روز حادثه بود، دو تا پاترول آمدند و زنگ خانۀ ما را زدند.
دیدیم رئیس اطلاعات قم هم داخل ماشین است و آقای خطیب با مصطفی پورمحمدی رفتند توی آن اتاق، دو ساعت و نیم در را بستند، بعد ما را بردند به خانۀ قبلی آقای فلاحیان در آن کوچۀ بن بست در همین نزدیکی که آن موقع فروخته بودند، ما رفتیم و دیدیم در آنجا آقای سلطانی فر فرماندار قم هستند، آقای پورمحمدی و آقای سردار صحرایی هم بودند، در این حین دیدم که ….. از فرماندهان نیروی انتظامی یواشکی چشمکی به من زد، در حالی که از در داخل می شدم خود را به من رساند و گفت: سید، قربان جدت بروم من خوزستانیم و شما را هم دوست دارم، بگو بچه ات را کالبدشکافی کنند، گفتم: آقایان از شما خواهش می کنم بچۀ مرا کالبدشکافی کنید، دستور کالبدشکافی دادند و او را بردند فاطمیه، جمعی از فامیل و بچه ها و زن ها هم آمدند، کالبدشکافی انجام شد، همان طور که کالبدشکافی می کردند استخوان لای حنجره را برداشته و کنار گذاشتند، گفتند: این استخوان قطع است، گویا از پشت سر با بند زده بودند، احتمالاً زمانی که او در آشپزخانه با جاروبرقی مشغول کار بوده است او را زده و بعد روی تخت خوابانیده بودند، پس از آن شیر تمام گازها را باز کرده بودند، شعله ها خاموش بود نه این که روشن باشد، بعد درها را بسته و رفته بودند.

گاز لوله کشی بود یا اجاق گاز؟
همان گاز لوله کشی که به آشپزخانه، چراغ ها و نظایر آن کشیده می شود.

همه را باز کرده بودند؟
بله! همۀ شیرها را باز کرده بودند، پسر کوچک مرحومه هوشمندی به خرج داده و همان طور که داخل منزل می شود و با کلید در را باز می کند می گوید: مامان، مامان، وقتی جواب نمی شنود وارد می شود و تلاش می کند در اتاق مادر را باز کند، هر چه می کند در باز نمی شود، آن را فشار می دهد، گاز او را می پراند وسط هال، نوه ام می دود به حیاط و شیر گاز را از همان جا می بندد، بعد هم به طرف منزل ما می دود، فردای روز واقعه ما را به آگاهی بردند، چقدر ما را اذیت کردند! بچه های ۱۲ – ۱۱ ساله را پنج – شش ساعت آنجا نگاه داشتند، این مسائل بماند، ما را به آگاهی بردند، در سالنی نشستیم، بعد ما آمدیم و ما را بردند آگاهی، داماد ما هم به همراه دامادش (یعنی می خواست دامادش بشود) همراهمان بودند.

داماد کی؟
داماد دخترم، پسر آقای کشمیری، آنها بیرون آگاهی بودند به موازات شیشه ایستاده بودند، این قاضی می لرزید و قدم می زد، نواری بود و نیروهای کشف جرائم، همۀ رؤسا نشسته بودند، قاضی گفت که آقای برقعی خوب گوش کن چه می گویم، من متوجه شدم تعادل ندارد، گفت: اگر می خواهی آبرو و حیثیتت نرود این را امضا کن! آقای[…..] من را بغل کرد و دید برنامه جور دیگری شد ما را از اتاق بیرون آورد و از آنجا دورتر برد و باز همان حرف ها را تکرار کرد، من خوزستانیم و فلان و پشتش به جمعیت بود و رویش به انتهای آگاهی، حرفی گفت که نمی خواهم از قول او بگویم که آن بیچاره هم گفت طرف تو قوی است! من دیگر آمدم، مدتی بعد یک روز آمدند گفتند که قاضی اصلی، پرونده را رها کرد! گفت: من این پرونده را نمی گیرم! پرونده را دادند به یک قاضی از تهران، آقای مصیبی او را قبول نکردند که رئیس بازرسی قم یا قاضی دادگستری بود، هشت ماه طول کشید، بعد از هشت ماه دیدیم این آقا را از تهران فرستادند، ایشان هم به قم آمد و همان هائی که آن آقایان می گفتند اینها نیستند که به آنها می گفتند اینها را زیر نظر داشت، گفت: ما تفحص کردیم اینها نیستند! بعد از هشت ماه رفتند دو تا را گرفتند و چهار ماه آنها را نگهداشتند که اشتباه شده بود!

حاج آقا آیا درست است که حاضر نشدند نتیجه و جواب کالبدشکافی که شما سفارش داده بودید را بدهند؟
در پزشکی قانونی تهران مقامی را می شناختم، با او تماس گرفتم و گفتم چهار ماه است که جواب آزمایش ها نیامده است! رفته ام دادگستری می گویند نیامده است! گفت: من تا یک ساعت دیگر جواب می دهم، یک ساعت بعد تماس گرفت و گفت آزمایش منافی عفت را طبق این شمارۀ پرونده داده اند، گفتم: نه، جواب آزمایش موادی که روی بدن بچه ام بوده است را می خواهم، با زبان بی زبانی گفت معذورم! این را هم بگویم […..] تهران هم آمدم، سرگروهشان مرا شناخت، او هم رفت خود را بازنشست کرد! […..] فکر می کنم اول همان شب این جا شام خوردند و گفتم: بلند شو برویم خانه را ببینیم، رفتیم آنجا را دیدند و به در و دیوار دست کشیدند و کمی از آثار باقی مانده از مواد را برداشتند، قاضی به من گفت: حاج آقا برقعی ما نفت می خواهیم، گازوئیل و بنزین می خواهیم، جوهر نمک می خواهیم، مواد شویندۀ چی چی می خواهیم، ما آن چه را می خواستند آوردیم و رفتیم کنار باغچه، همه را امتحان کردند، قاضی اصرار داشت که بگو نفت و پنبه است! سرهنگ عصبانی شد، مرتب کبریت می زد و می گفت: نفت و پنبه است! با عصبانیت می گفت: نفت و پنبه است! گفت: سید، همان است که خودت دیروز می گفتی، او هم رفت تهران و سه چهار نسخه گرفت و خود را بازنشست کرد!

گفتید که با سیم گلوی مرحومه را قطع کرده بودند؟
خط سیم زیر گلوی او دیده می شد.

خودتان دیدید یا به شما گفتند ؟
خودم دیدم، اصلاً بچه های من همه در زمان کالبدشکافی بالای سر دخترم بودند.

ضربات چاقو و یا چیزهای دیگر بر روی جسد دیده می شد؟
چاقو نبود فقط اینها…..
در اثر فشار، استخوان گردن شکسته شده بود، قصد داشتند خانه را منفجر کنند، یک تار موی سرش عیب نکرده بود.

غیر از گاز که شیر آن را باز کرده بودند موادی روی مرحومه ریخته شده بود که با آن مواد سوخته بود؟
بخار، عرض کردم مثل بخار.

خفه کننده بود؟
عرض کردم مثل آب آهک که وقتی جائی بریزد، مثل آتش، در حالتی بود که می خواسته منفجر شود، خدا خواست بچۀ مرحومه که قرار بود ساعت سه و نیم برسد ساعت یک و نیم بیاید، موادی که روی او ریخته بود مثل نبات سوخته روی او مانده بود، موی سر، بدن و هیچ کجا عیب نکرده بود، همان کف پا ترکیده بود و دست …..

مرحومه چند سال داشت؟
سی و یک سال.

چند فرزند داشتند؟
سه تا.

آیا این مطالب صحت دارد که قاضی پرونده به شما که پیگیر موضوع بودید گفته که پرونده را پیگیری نکنید، به جای حساسی می رسد؟
بعد از آن وقایع روزی دیدیم رئیس […..] ما را احضار کرد و گفت که این پروندۀ کثیف چیست که درست کرده اند؟ خدا شاهد است همین طور گفت! چائی آوردند خوردیم و گفتیم امر دیگری هست؟ گفت: نه آقا، همان است که همان! رو کردم به قاضی گفتم فلانی […..] چرا این کارها را کردید؟ گفت: قانون قضاوت این است! یک دروغ به این می گویند یکی به آن تا چیزهائی را اقرار کنند! من از شما عذر می خواهم، من هم تقصیر ندارم! این را به ما گفت و ما را گرفت به بوسیدن و این که از سر ما بگذر! حالا هم هر وقت در هر ضیافتی می بیند می آید کنار ما می نشیند و عذرخواهی می کند! البته باز پشت پرده چیزهائی هست که نمی دانم دیگر چه بگویم!

در طول این مدت از ابتدای جریان تا کنون هیچ وقت با آقای مصطفی پورمحمدی معاون وقت وزارت اطلاعات که پسرعمو و شوهرخواهر دامادتان بود در این رابطه صحبت کرده اید؟
به هیچ وجه، از طریق دامادمان به او گفتم، عیالم به مادرش گفت، اصلاً اگر بگوئید اینها کلامی به روی ما آوردند، نیاوردند! یک گام رو به ما نیامدند!

آن شب چطور شد که آقای پورمحمدی آمدند اینجا؟
آنها از عراق می آمدند، آقای صالحیان داماد عموی پورمحمدی که منزلش همین جا بود تا خبر را شنید با لباس خانه آمد پیش ما و تلفن زد به آقای پورمحمدی که تهران نروند قم بیایند، طرف های 4 صبح آقای پورمحمدی آمد، وقتی پیاده شدند دیدیم آقای خطیب (مدیر کل اطلاعات قم) هم توی ماشین ایشان است.

کدام قسمت از بدن دخترتان سوخته بود؟
از مچ پای چپ به پائین، کمی پای راست و بیشتر دست.

دست تا کجا؟ تا مچ؟
تا مچ آب شده بود.

صورت چطور؟
صورت اینها فقط همین پودر پاشیده شده بود به همۀ بدن، عرض کردم پودر مثل کاکائو و شیر که قاطی می کنند، کمرنگ.

دستی که سوخته بود استخوانش پیدا بود؟
فقط استخوان ها مانده بود.

ماده اسیدی بود یا …..؟
عرض کردم اسیدی بود دیگر!

اسیدهائی هست که دست را داخل آن می بریم استخوان در می آید، از همان بوده است؟
همان حالت بود، دست همین طور آب شده و آمده بود پائین.

آثار سوختگی هم داشت؟
آب شده بود، اصلاً به طور کلی آب شده بود!

ایشان دبیر بوده است، آیا قبل از این اتفاق حرف خاصی در جائی زده بود یا موضعگیری کرده بود؟
من فکر می کنم که شاید از آنهائی که رفت و آمد خانوادگی داشتند حرفی را شنیده و در جای دیگری آن را گفته است! روز قبل از کشته شدنش موتورسواری با یک موتور مشکی می آید اما پشت در خانۀ دخترم نمی ایستد، پایش را زمین می گذارد و به خانه نگاه می کند، کمی بعد همسایۀ دخترم می آید، دخترم یک کارتن گذاشته بود بیرون، همسایه می آید تا آن را بردارد، او افسری بازنشسته است، متوجه می شود شخصی آنجا ایستاده و نگاه می کند، کارتن را بر نمی دارد و می رود داخل منزل، دوباره که برمی گردد می بیند باز هم او ایستاده، برمی گردد داخل، سه ربع ساعت بعد ماشین خود را سوار شده می رود دوری بزند، برمی گردد و باز می بیند موتورسوار هنوز ایستاده است! می رود کارتن را برمی دارد و می رود داخل منزل خود، فردای آن روز ساعت ۹ و نیم همسرم با مرحومه صحبت می کند، خواهرش هم خوابی عین همین را دیده است، هر چه قدر از مدرسه به منزل مرحومه تلفن می زند جواب نمی دهد، نگو که همان زمان او را کشته بودند! در منزل همسایه هم 6 تا کارگر با صاحب خانه در چوبی را عوض می کردند چون قبلاً از این خانه سرقت شده بود.

در منزل روبروئی را ؟
بله.

آنها هیچ کس را ندیده بودند؟
یک نفر را دیده بودند، فردی با کاپشن چهارخانه که یک کیف کوچک را زیر بغل گرفته و در زیر درخت ایستاده بوده است.

کسی را ندیده بودند که آن روز واقعه داخل منزل برود؟
[….]

خانم برقعی که دبیر بودند در چه مقطعی تدریس می کردند؟ راهنمائی یا دبیرستان؟
دبیرستان، مدرسۀ شاهد هم بودند، رسمی نبودند، البته ۸ ـ ۷ روز قبل از مرگش از ارشاد و گزینش برای استخدامش آمده بودند، گفته بود من استخدام نمی شوم.

گفتید سه فرزند دارند، چند پسر و چند دختر؟
دو تا پسر، یک دختر، دخترشان در سن پائین ازدواج کرد.

آن فرزندشان که صحنه را دیده بود و به شما خبر داد فرزند بزرگشان است؟
پسر بزرگشان است، محمد.

چند سالشان است؟
۱۶ سال، وقتی که تشییعش کردند جمعیت شعار مرگ بر فلان و اینها را می داد، جمعیت زیادی بود، محتشمی بود، طه هاشمی و از وزرا چند نفر که می شناختم بودند، استادی، راستی، امامی کاشانی، فاکر و ابراهیم امینی هم بودند، تشییع جنازه محشری بود، در تمام مراسم عزای او آمدند.

سؤال دیگری را طرح می کنم، در تماس تلفنی که با حاج خانم صحبت شد گفتند از پنجشنبه که مقاله چاپ شده و اسم ایشان در آن آمده بود تلفن هائی به منزل شده است، این تلفن ها چه بود؟
مادر: مرتب تلفن کردند، هیچ نمی گفتند! دیروز که یکی دوبار تماس گرفتند فقط این صدا بود که انگار کسی با حالت عمیق نفس بکشد، یکی دو بار به همان حالت گفتم حرف بزن اما پس از یکی دو مرتبه تکرار همان صدا مکالمه را قطع کرد! ظهر هم به همین ترتیب، سه – چهار مرتبه بلکه بیشتر تماس گرفتند، همان زمان که حادثه رخ داد هم با منزل ما، هم با منزل دخترم از این تماس ها بود.

تماس هائی از این دست سابقه نداشت؟
مادر: همان موقع که این اتفاق افتاد، شبی که او را کشتند ما تقسیم شدیم و هر یک از بچه ها به خانه ای رفت، می دانید که در این مراسم ها همۀ اعضای خانواده یکجا جمع می شوند، دو – سه نفر رفتند منزل یک دخترم و دو – سه نفر رفتند خانۀ آن یکی، ساعت یک بعد از نیمه شب با فاصلۀ دو یا پنج دقیقه به همۀ ما تلفن زدند! سر یک ساعت به همه جا تلفن زدند! به ما هم تلفن زدند، ما به همدیگر تلفن می زدیم که شما بودید تماس گرفتید؟ بعد متوجه شدیم که در آن ساعت به تمام ما تلفن زده بودند!
طی دو – سه روز گذشته هم از این تماس ها بود؟
مادر: در این دو – سه روز هم چند مرتبه از این تلفن ها زدند.

هیچ نمی گفتند؟
مادر: نه، چیزی نمی گفتند! آن زمان هم (زمان قتل) هیچ نمی گفتند!
محمدآقا، شما اولین شاهد صحنه بودید و از ابتدای ماجرا حضور داشتید، آن چه را دیدید تعریف کنید
پسر : کلید داشتم، در را باز کردم داخل منزل شدم، در راهرو را که باز کردم دود کمی بود، اول متوجه چیزی نشدم ولی خیلی ترسیدم، داخل راهرو شدم و از پله ها بالا رفتم، در هال را که باز کردم دود زیادی بود، رفتم وسط هال، الان دقیقاً به خاطر ندارم که اول به آشپزخانه رفتم یا اتاق خواب؟ کیفم را وسط هال انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم، فکر کردم شاید مادرم آنجا باشد، کمی داخل آشپزخانه را نگاه کردم، دود زیادی بود، به طوری که چشمم اصلاً نمی دید، پلک نمی زدم و نمی توانستم ببینم، فکر می کنم صدای شیر گاز را شنیدم که رفتم به طرف اجاق گاز، قابلمه روی گاز خاموش بود اما تمام شیرها باز بود! کمی شیرها را پیچاندم، دیگر متوجه نشدم، آن قدر هول بودم که نفهمیدم بسته شد، دود زیاد بود، به شیرها نگاه کردم که ببینم بسته شده یا نه؟ اما نمی دیدم! بعد رفتم به طرف اتاق خواب.

یک شیر گاز باز بود یا همۀ آنها؟
پسر: همه! هر چهار شعله باز بود! قابلمه هم بود اما گاز خاموش بود!
مادر: روز قبل غذا گذاشته بود، به او گفتم: مامان بیا اینجا، گفت: می خواهم زیرزمین را……پسر عموی شوهرم رفته بود رفسنجان و قرار بود برگردند، اثاثشان را گذاشته بود داخل یکی از اتاق ها، عقد دخترش بود و منزل را تمیز می کرد.
پسر: از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاق خواب مادر رفتم، در اتاق اصلاً هیچ وقت بسته نمی شد، همیشه کمی باز می ماند و نمی شد آن را کامل بست اما آن روز مشخص بود که محکم بسته شده و کمی گیر کرده بود! لای در کمی باز بود، از آن جا دود بیشتری بیرون می آمد، در را که باز کردم و خواستم داخل بروم گوئی در خودش بسته می شد، با وجود شدت دود کمی نور می دیدم اما چیزی مشخص نبود، او را که دیدم دیگر بیرون آمدم، اصلاً متوجه نشدم که چیزی آتش گرفته، رفتم در منزل دیدم همسایۀ روبروئی مشغول نصب کردن در آهنی برای منزل خود است، به او گفتم: همه جای خانه مان را دود گرفته است، به منزل ما آمد، کمی بعد گفت: آتش گرفته و من نفهمیدم چه شد! دویدم رفتم منزل آقاجان که کوچۀ بغلی ماست، فکر می کنم مشغول خوردن ناهار بودند، ماجرا را که به آنها گفتم آمدند منزل ما، دیگر شلوغ شده بود و همسایه ها آمده بودند، بعد عده ای به زور رفتند داخل اتاق مادرم، اصلاً کسی نمی توانست داخل شود، دود خیلی زیاد بود، بالاخره خود آقاجانم رفت داخل اتاق و مامانم را بیرون آورد، او را گذاشتیم توی ماشین همان همسایه مان که قبل از همه خبرش کرده بودیم، مادرم را به بیمارستان بردیم، اول رفتیم به بیمارستان کامکار که می گفتند اورژانس نداریم! سوختگی قبول نمی کنیم! بعد رفتیم بیمارستان نکویی و از آن جا برگشتیم.

قبل از این که او را ببرید گفتند او فوت کرده؟
پسر: وقتی می بردیم اصلاً خبر نداشتیم.

یعنی شما که بالای سر جنازه بودید می دانستید جنازه زنده است یا فوت کرده؟
پسر: آن موقع نمی دانستم.
پدر: او دم کرده و داغ بود.
پسر: آن موقع دست هایش سوخته بود، آن قدر بد جور سوخته بود که استخوان پیدا بود.
پدر و مادر: آب شده بود.
پسر: شاید بعد از ظهر آن روز فهمیدم مامانم مرده است، من اصلاً خبر نداشتم.
مادر: دود چشم را نمی سوزاند ولی نمی توانستیم نفس بکشیم، تا چند روز بعد انگاری توی گلویم تکه ای سنگ چسبیده بود، مثل پودر کاکائو، قلمبه، قلمبه شده بود.
پدر: معلوم نیست انگیزه شان چه بوده و این بچه حرفی زده و یا چیزی بوده.
مادر: اهل حرف نبود.

گفتید همسایه روبروئیتان مشغول کار بود؟
پسر: فکر می کنم دو تا کارگر هم داشتند، خودش هم حضور داشت و کمک می کرد.

فاصله در روبروئی با در منزل شما چقدر است؟
پسر: درست روبروی هم هستند.
پدر: ۱۰ متر.

شما که کلید انداختید در باز نبود که؟
پسر: نه! با کلید باز کردم، من هر روز با خاله ام تا خانه را برمی گشتم.
مادر: دستکش هایش هم افتاده بود.
پدر: آنها یک دستکش خزدار بود، همان طور که از دست در آورده بود یکی در آشپزخانه افتاده و یکیش آن طرفتر، ما پس فردای روز حادثه دستکش را بردیم آگاهی، گفته بودند دستکش ها را خودشان گذاشته اند!

دستکش چی بود؟
پدر: دستکش های مشکی است، دستکش مشکی که خانم ها دست می کنند جا گذاشته بودند.
مادر: یا اصلاً همان موقع که کارشان را انجام داده بودند یکی در آشپزخانه…..
پدر: یک لنگه را پای تلفن پیدا کردیم، تلفن را که در آورده و روی زمین رها کرده بودند.

تلفن را هم در آورده بودند؟
پدر: تلفن را هم آویزان کرده بودند، یک لنگه دستکش را کف آشپزخانه و یکی را پای تلفن انداخته بودند.
مادر: روز جمعه بنا بود که خرید عقد دختر چهارده ساله شان را بیاورند و روز سوم فروردین هم ببرند خدمت آقای خامنه ای تا او را عقد کنند، دخترم از سوم ـ چهارم ماه رمضان مشغول خانه تکانی بود، روز سه شنبه من تلفن زدم به منزلش و گفتم که خواهرت ظهر اینجا می آید، شما هم بیائید، شوهرش حسین آقا هم تهران بود، گفت: مامان من برای بچه ها لوبیاچیتی گذاشته ام، ظهر نمی آیم، گفتم: نه، گاز را خاموش کن، بماند برای فردا، گفت: آخر می خواهم زیرزمین خانه را تمیز کنم، گفتم: شما برو کارهایت را بکن و ظهر بیا، این بچه رفته بود تنهائی ۲۰۰ متر زیرزمین را تمیز کرده و شسته بود، ظهر تماس گرفتم، گفتم: چرا نیامدی؟ گفت: منتظرم فائزه بیاید، فائزه آمد و او هم آمد اینجا نهار خورد و روی صندلی تکیه کرد، گفت: مامان آن قدر کار کرده ام که دست هایم دیگر بسته نمی شود، عصر به ما گفت که شما با خواهرم بیائید منزل ما، ما هم عصر رفتیم آنجا، لباسی را که برای عقد بچه اش گرفته بود پوشید، ما تا ساعت ۷ آنجا بودیم و بعد آمدیم، فردا صبح خواهرش تماس گرفت و گفت: مامان از گیتی چه خبر؟ گفتم: از دیشب ندیدمش، گفته بود: می خواهم بروم حمام زیرزمین را تمیز کنم، گفتم: چه کاری! اگر از نردبان سر بخورد و به زمین بیفتد کسی در منزل نیست، به نظرم کسی تلفن ما را هم گوش می داد، مراقب تلفن ما بود، گفتم: پس من هم می روم حیاط را بشویم و یک مقدار رخت هم بریزم داخل ماشین لباسشوئی، گفت: کاری نداری و تقریباً ساعت ۹ و نیم بود که ما تلفن را قطع کردیم، ساعت ۱۰ همین خواهرش که در دبیرستان تدریس می کند تماس گرفت، شب خواب او را دیده بود که مجلس جشنی است، قرآن گذاشته اند، خیلی مفصل، گفت: ساعت ۱۰ من زنگ زدم که بگویم افتخار چه کار کردی؟ من چنین خوابی برایت دیده ام! تماس گرفته و دیده بود که جواب نمی دهد! نگو همان وقت لعنتی کار خود را کرده بود! همان موقع این (قاتل) توی خانه بوده است، می گفت: باز دوباره ده دقیقه بعد تماس گرفتم که خوابم را برایش بگویم، دیدم تلفن اشغال بود! این همان موقع توی خانه بوده و دیده که تلفن زنگ می زند، فوری گوشی را زمین می گذارد! این هم توی آشپزخانه، سیم جاروبرقی توی پریز بود، از پشت سر استخوان گلویش را شکانده فشار داده بودند و آن خط باریک که انگار نخ قرقره انداخته بودند دور گردنش! او آشپزخانه را جارو می کرده، قابلمۀ برنج خیس کرده اش هم روی گاز بود، می گفت: ساعت ۱۱ که باز هم دیدم تلفن اشغال است گفتم حتماً دارد با کسی صحبت می کند! با خیال راحت نمازمان را خواندیم و خوابیدیم، نوه ام هم معمولاً ساعت ۳ و نیم – ۴ از مدرسه می آمد، از قضا آن روز ساعت ۱ و بیست دقیقه از مدرسه می آید، خاله اش می آید و می گوید که آمدم دیدم محمد دم در ایستاده…..خدا نصیب هیچکس نکند.
پدر: همسرش در میان خاندان پورمحمدی جور دیگری بود.
مادر: شوهرش آدم بسیار خوبی بود.
پدر: دامادم منفور اینها بود .